افرادى از فرزندان ابولهب را كشت . سپس به « سراه » كوچ كرد ، و دوستداران امام را در آن سرزمين به قتل رسانيد . پس از آن به « نجران » رفته و در آنجا عبداللهبنمدان حارثى و فرزندش را كه از خويشاوندان خاندان عباس بودند ، كشت . آنگاه به يمن رفت . فرماندار اين سرزمين از جانب امام ، عبيدالله فرزند عباس بود كه البته در آن هنگام در يمن حضور نداشت ، و يا اينكه به گفتهء پارهاى از مورخين ، پس از شنيدن خبر آمدن بسر فرار كرده بود . بسر هم چون عبيدالله را بدست نياورد ، دو كودك خردسال وى را دستگير كرده و بدست خود هر دو را سر بريد ! ؟ سپس با لشگر خويش به سوى شام ، به نزد معاويه بازگشت « 1 » .
مورخين مىنويسند : زنى به بسر گفت : اى مرد ، تو اين همه كشتار كردهاى ، و اينقدر از مردان را به قتل رسانيدى ، ديگر چرا اين دو كودك خردسال را مىكشى ؟ بخداى سوگند ! در جاهليت و اسلام هيچ كس اين گونه كودكان را به قتل نمىرسانده و نمىكشته است ! ! بخداى سوگند اى فرزند ارطاه ، حكومتى كه با كشتن كودكان خردسال و پيرمردان كهنسال و قطع پيوند خويشى و دورى گزيدن از رحمت و مهر ، بنيان گذارده شود ، بسيار بد حكومتى خواهد بود ! ؟ « 2 » .
گفتهاند : مادر داغ ديدهء اين دو كودك ، آنقدر در مصيبت آنها به رنج و درد دچار گشته بود كه چون ديوانگان عقل خود را از دست داده ، تنها به سخنى گوش مىسپرد كه در آن از دو فرزند دلبندش ، صحبتى به ميان مىآمد ، و در گوشه و كنار و در هر مجمع عمومى ، اين اشعار جانگداز ورد زبان او بود :
: هان ، كدامين كس از داستان دو فرزند من آگاه شد ؟
كه مانند دو در گرانبها بودند ، كه سر از صدف بيرون آوردند .
هان ، از داستان دو فرزند من چه كس با خبر است ؟
كه چون قلب من ، و شنوايى من بودند .
اينك قلبم از من ربوده شده است !
هان ، چه كسى از حال دو فرزند من آگاه شد ؟
هامش
( 1 ) « اغانى » 15 / 45 ، چ ساسى . براى اطلاع از شرح حال عبيدالله بن عباس نگاه كنيد به « اسدالغايه » 3 / 340 .
( 2 ) « ابن اثير » 3 / 154 - 153 + « تهذيب » ابن عساكر 3 / 225 - 224 و نيز اشعار را مىتوان در « اغانى » 15 / 45 و در « شرح النهج » به نقل از كتاب غارات ، بدست آورد .