طبرى پس از نقل داستان بالا ؛ جريان زير را نيز از ابىعمره غلام و پيشكار مخصوص زبير نقل مىكند و مىگويد : پس از آنكه اهل بصره با طلحه و زبير بيعت نمودند زبير خطاب به مردم بصره گفت : اگر هزار نفر مرد مسلح و جنگجو با من همكارى كنند ، من هرگز به على فرصت نمىدهم ، كه وارد بصره گردد ، و با يك شبيخون لشكريان او را نابود مىسازم .
ولى كسى از مردم بصره ؛ جوابى به او نداد ، و اظهار موافقت و همكارى ننمود .
زبير چون وضع را چنين ديد گفت : مردم ! اين همان فتنه و فساد است كه رسول خدا هميشه به ما گوشزد مىنمود ؛ و ما را از آن بر حذر ميداشت .
ابوعمره مىگويد : به زبير اعتراض نمودم و گفتم زبير ! عملى را كه تباه و فساد مىدانى ، و فتنهاش مىنامى چرا بسوى آن مىشتابى ؟ !
زبير گفت : ساكت باش ! ما گرچه براى ديگران راه نشان مىدهيم ، ولى در تشخيص راه خود ، حيران و سرگردانيم و از اجرى تصميم خود ، دو دل و متردديم ؛
انا نبصر و لانبصر
آرى من ، در دوران زندگيم به هر كارى كه اقدام كردهام ، عواقب آن را سنجيده سپس واد گرديدهام ، ولى ، عاقبت و آيندهء اين كار ، براى من هيچ گونه روشن نيست « 1 » .
باز طبرى از علقمهبنوقاص « 2 » نقل مىكند : در آن روزها كه طلحه و زبير و عايشه با لشكر خود براى جنگ با على به طرف بصره حركت مىنمودند ، من در رفتار و قيافهء طلحه ، دقيق بودم . او را هميشه آشفته و ناراحت مىديدم . بيشتر اوقات تنها مىنشست ، و سر به گريبان تفكر فرو مىبرد ؛ و به فكر عميق فرو مىرفت ، روزى به وى گفتم : طلحه ! چرا اين گونه در فكر فرو رفتهاى ؟ ! و چه عاملى تو را بدين گونه آشفته وناراحت ساخته است ؟ ! اگر جنگ با على و قيام عليه او را خوش نمىدارى ؟ ! از لشكر
هامش
( 1 ) طبرى 5 / 184 .
( 2 ) علقمهبنوقاص ليثى در عصر پيغمبر ( ص ) چشم به جهان گشود و در جنگ خندق نيز شركت نمود و در دوران خلافت عبدالملك مروان در مدينه در گذشت .
اسدالغابه 4 / 15