مرد اسب سوار : امير ! لشكر على پيش آمده و در فلان محل قرار گرفته بودند ، ولى هنگامى كه تعداد ، و تجهيزات و ساز و برگ شنا را شنيدند ؛ دلشان از خوف و ترس آكنده گرديد و از همان راهى كه آمده بودند برگشتند .
زبير : ساكت باش ! تو چه مىگوئى ؟ آثار دروغ و چاپلوسى در گفتار تو نمايان است ، زيرا اگر على بجز يك چوبدستى سلاحى پيدا نكند ؛ با همان چوب نيز بجنگ ، خواهد آمد ، و از مسير خود بر نخواهد گشت .
جونبنقتاده اضافه مىكند كه : لشكر على ( ع ) به نزديكى بصره رسيده بود ، اسبسوار ديگرى پيش زبير آمد و گفت :
اى امير ! سلام بر تو .
زبير ! عليك السلام .
اسبسوار : امير ! ين لشكر على است ، كه به سوى شما مىشتابد و عمار نيز در ميان آن لشكر بود او را ديدم و با وى گفتگو نمودم .
زبير : اشتباه مىكنى ؛ نبايد عمار در ميان لشكر على باشد .
اسبسوار : امير به خدا سوگند هيچ اشتباهى در كار نيست ، و حتماً عمار در ميان لشكر على است .
زبير : به خدا سوگند خداوند عمار را در ميان لشكر على قرار نخواهد داد .
اسبسوار : امير ! خدا گواه است كه او در ميان لشكر على بود .
بالاخره زبير هرچه انكار مىنمود ، اسبسوار پافشارى و اصرار بيشترى مىورزيد ، كه عمار در ميان لشكر على است .
زبير كه اصرار و پافشارى او را ديد ، به يك تن از نزديكان خود دستور داد ، تا به ميان لشكر على برود ، و جريان را از نزديك بررسى و تحقيق كند .
جون بن قتاده مىگويد : او رفت و طولى نكشيد ، كه برگشت و گفت :
زبير ! به خدا سوگند ، آنچه او مىگفت راست بوده است ، و من نيز عمار را در ميان لشكر على ديدم .
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 79
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٧٩