كنند ، و خود را به اين مقام معرفى و كانديدا نمايند ، پسرانشان اظهار نظر نمودند و هر يك پدر خويش را پيش كشيد ، عبدالله پدر خود زبير را معرفى نمود ، محمد نيز ، پدرش طلحه را پيشنهاد كرد ، و بدين گونه اختلافى در ميان آنان به وجود آمد ، عايشه كه از جريان اطلاع حاصل نمود ، و متوجه گرديد كه اينك به بهانؤ پيشنمازى تخم نفاق و اختلاف در ميان لشكر افكنده مىشود ، مروان را به پيش خود خواست و گفت :
مروان ! مىخواهى چه كنى ؟ ! چرا با اين عمل خود در ميان لشكر ، تفرقه و اختلاف مىاندازى ! ؟ نماز بايد با فرزند برادرم ، عبداللهبنزبير خوانده شود .
طبق فرمان عايشه ، تا ورود لشكر به بصره ، عبدالله اين مقام را حفظ نمود ، و مردم با وى نماز مىخواندند .
معاذبنعبدالله چون در موضوع پيشنمازى ؛ اختلاف نظر را در ميان طلحه و زبير ديد ، گفت :
به خدا سوگند ؛ كه اگر فتح و پيروزى نصيب ما گردد ، باز در مسئلهء خلافت ، به اختلاف شديدترى دچار خواهيم گرديد ، زيرا : نه زبير حاضر است از مقام و منصب ، دست بردارد ، و آن را در اختيار طلحه بگذارد ، و نه طلحه آن را براى زبير وامىگذارد « 1 » .
اختلاف بر سر سياست
طبرى مىگويد : چون لشكر عايشه به منزل ذات عرق رسيد ، سعيدبنعاص « 2 » كه اشراف قريش ، و از بنىاميه بود ، و از لشكريان عايشه به شمار ميرفت ، به مروان و ياران وى گفت : اگر واقعاً هدف شما خونخواهى عثمان است به كجا ميرويد ؟ ! كه
هامش
( 1 ) طبرى 5 / 168 - 169
( 2 ) سعيدبنعاص از اشراف و فصيحترين افراد خاندان بنىاميه محسوب مىشد . اميرالمؤمنين عليه السلام پدر او را در جنگ بدر كشت ، او از نويسندگان عثمان و از طرف وى فرماندار كوفه بود كه على ( ع ) معزولش ساخت .