رسانيدم . و اگر من كشندهء عزيزان و دوستان بودم همه آنان را كه در اين خانه جمعند و دوستان همند به قتل ميرسانيدم . « 1 »
سپس امير مؤمنان ( ع ) به عايشه فرمود : عايشه ! چرا سگانت را از من دور نميسازى عايشه ! بدان اگر من طالب سلامتى و خير مردم نبودم همين الان مىتوانستم كسانى را كه در اين خانه خود را پنهان ساختهاند بيرون كنم و يك يك آنان را گردن بزنم .
اعثم مىگويد : در اينجا عايشه و ساير زنان ساكت گرديدند ، و قدرت و ياراى گفتن از همه آنان سلب گرديد .
سپس امير مؤمنان عايشه را مخاطب قرار داده و چنين توبيخ نمود : عايشه ، خداوند تو را دستور داده بود كه در خانهء خود بنشينى و خود را از بيگانگان مستور و محفوظ بدارى اما تو ! تو با امر پروردگار بزرگ مخالفت نموده ، دست به خون مسلمانان آلودى ، مردم را بر ضد من شوراندى و از راه ظلم ، جنگ بزرگى عليه من به وجود آوردى در صورتى كه تو و خاندانت به وسيله ما به عزت و شرف نائل گشتهايد و به وسيلهء ما خاندان بود كه تو « امالمؤمنين » شدى . عايشه ! اينك بايد آماده حركت باشى ، و به خانهاى كه رسول خدا ( ص ) تو را در آنجا بر قرار نموده است برگردى ، و تا دم مرگ در آنجا باشى !
على ( ع ) اين بگفت و از آنجا بيرون آمد .
اعثم مىگويد : فرداى همان روز على ( ع ) فرزندش حسن مجتبى را به نزد عايشه فرستاد ، امام مجتبى به پيش عايشه آمد و گفت : عايشه ! پدرم اميرالمؤمنين مىگويد : سوگند به خدايى كه دانه را شكافت ، سوگند بخدائى كه انسانها را به وجود آورد ، اگر همين الان بمدينه حركت نكنى ، دربارهء تو آنچه را كه تو خود مىدانى انجام خواهم داد ، عايشه چون اين سخن را شنيد فوراً برخاست و آمادهءحركت گرديد .
يكى از زنان كه اين عجله عايشه را مشاهده نمود سؤال كرد كه : عايشه !
هامش
( 1 ) عبدالله بن زبير و مروان و ديگران در آن خانه پنهان بودهاند .