عايشه : ابنعباس ! به خدا سوگند كه من مانند تو كسى را نديدهام كه دستورات پيامبر خود را اينچنين ناديده بگيرد تو بدون اجازه ما ، وارد خانه ما شدى و بدون اذن و رضاى ما ، در روى فرش ما نشستى ؟ .
و بنا به نقل ديگر ، عايشه گفت ابن عباس تو از دو جهت ، راه خطا پيمودى و با گفتار پيامبر مخالفت نمودى زيرا اولا بدون اجازه من وارد خانه من شدى و ثانياً بدون اذن من در روى فرش من نشستى .
ابنعباس : تو احكام را از ما ياد گرفتى و حالا حكم خدا را به ما ياد مىدهى ؟ اينك على اميرمؤمنان دستور مىدهد كه به شهر و ديارت برگردى .
عايشه : خدا رحمت كند عمر را كه او اميرمؤمنان بود .
ابنعباس : آرى امروز نيز على اميرمؤمنان است .
عايشه : نه ، نه ، هرگز من او را به امارت نمىپذيرم و از رفتن به زير فرمان وى ابا و امكتناع دارم .
ابنعباس : عايشه ! آن دوران گذشت ، دوران عزل و نصب تو سپرى گرديد ، امروز ديگر رأى و گفتار تو هيچ گونه ارزش و تأثيرى ندارد ، موافقت و مخالفت تو يكسان است « 1 » .
ابنعباس مىگويد : سخن من كه به اينجا رسيد گريه بر عايشه مستولى شد و آنچنان گريست كه صداى هقهق وى به گوشم مىرسيد « 2 » سپس گفت :
عبدالله : حاضرم به شهر خود بازگردم من نمىخواهم در شهرى بمانم كه شما در آنجائيد زيرا دشمنترين شهرها در نظر من شهرى است كه شما در آنجا باشيد « ان ابغض البلدان الى بلد انتم فيه » .
ابنعباس : عايشه ! به خدا سوگند جز او پاداش نيكىهاى ما بنىهاشم بر تو ، اين
هامش
( 1 ) ما كان اباعك الافواق ناقه بكيئه ثم صرت ما تحلين و لاتمرين
( 2 ) عقدالفريد : ج 4 / 328 - 329 - طبع لجنه التأليف - شرح نهج البلاغه ج 2 / 82 طبع مصر - تاريخ اعثم : 181 - تاريخ يعقوبى ج 2 / 213 - مروج الذهب ج 5 / 197