طبرى مىگويد : پس از اين گفتگو على به سوى لشكر خود برگشت و به سپاهيان گفت كه زبير تصميم گرفته است كه با ما وارد جنگ نشود ، زبير نيز به نزد عايشه رفت و به وى گفت :
- عايشه ! من از آن روز كه خود را شناختهام به هيچ كارى اقدام نكردهام مگر اينكه عاقبت و نتيجهء آن را سنجيده باشم بجز اين جنگ كه نتيجهء آن بر من مجهول و از عاقبت آن انديشناك و نگرانم . عايشه گفت :
- زبير ! آخرين سخنت را بگو و تصميم خود را هر چه هست بصراحت بيان كن .
- من مىخواهم كه اين لشكر را به خود وابگذارم و راه خويشتن را پيش گيرم .
فرزند زبير كه در آن مجلس حاضر بود پدر خود را شديداً مورد ملامت قرار داد و سخت توبيخش نمود و گفت :
- پدر ! حالا كه اين دو لشكر را در مقابل هم قرار دادهاى و هر آن احتمال خطر و شروع جنگ بيشتر مىگردد ، در اين موقع حساس و خطرناك آنان را به حال خود واميگذارى ؟ و فرار را بر قرار ترجيح ميدهى ؟ پدر ! حتماً تو شمشير على و پرچمهاى سپاه دشمن را در دست جوانان شجاع و رزمجو ديدهاى كه اينگونه ترس و اضطراب در دل تو راه يافته و تو را به كنارهگيرى از لشكر واداشته است ، زبير در پاسخ فرزندش گفت :
عبدالله ! سوگند به خدا كه مسئله ترس و وحشت در ميان نيست ولى سوگند ياد نمودهام كه با على جنگ نكنم . عبدالله در پاسخ وى چنين پيشنهاد نمود كه :
- پدر ! چارهء آن سهل است قسم خود را بشكن و به جبران آن كفاره بپرداز و جنگ را آغاز كن .
زبير گفتار فرزندش را پذيرفت سوگند خود را شكست و به كفارهء آن غلام خود « مكحول » را آزاد نمود ، بار دوم به صف لشكر بپيوست . عبدالرحمن بن سليمان تميمى اين داستان را به صورت شعرى در آورد و چنين گفت :
« من همانند اين روز را در عمر خود نديدهام چون آن مرد مرا به شگفت درآورد
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 164
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٦٤