و جدائى انداخت ، زبير ! متعجبم از اين كه تو خود قاتل عثمان هستى اما خون او را از من مىخواهى ، خداوند بر هر يك از ما دو نفر كه نسبت به عثمان بيشتر عداوت و دشمنى ورزيده است دردناكترين عذاب را فرود آرد و او را به سختترين و كوبندهترين بلاها دچار و مبتلا سازد ، تا آنجا كه گفت : زبير ! به ياد دارى كه روزى من و تو با هم بوديم رسول خدا نيز از كنار ما عبور مىكرد رو به من نمود و گفت : « على ! روزى خواهد آمد كه اين پسر عمه تو بنا حق و ظالمانه با تو خواهد جنگيد » در اينجا زبير گفتار رسول خدا را به ياد آورد و گفت :
- يا على ! به خدا سوگند كه من بعد از اين هرگز با تو نخواهم جنگيد . اين بگفت و بسوى فرزندش عبدالله برگشت و به وى گفت : عبدالله ! من از اين راه كه درپيش گرفتهايم بسيار انديشناكم و از عواقب آن نگران و بيمناكم به صراحت بگويم كه من براى جنگ با على نظر موافق در خود احساس نمىكنم . عبدالله گفت :
- پدر ! تو روز اول در اين راه با ايمان و عقيده محكم گام برمىداشتى و هيچ گونه آثار اضطراب و ترديدى در چهرهء تو احساس نمىگرديد ولى امروز تغيير عقيده دادهاى نگرانى و تشويش در دل تو راه يافته است حتماً پرچمهاى بر افراشته و شمشيرهاى كشيده سپاه على است كه تو را به رعب و وحشت انداخته و بدينگونه در درونت اضطراب و ترديد به وجود آورده است . آرى پدر جان حقيقت اين است كه چون مرگ را با چشم خود مىبينى فرار را بر قرار و كنارهگيرى را بر جنگ ترجيح ميدهى گرنه در قداست هدف شك و ترديدى نيست .
عبدالله از اين گونه سخنان پوچ زياد تحويل پدر داد تا حدى كه پدر به خشم آمد و بر وى فرياد كشيد كه واى بر تو همچو پسرى ! ! كه در بدبختى و هلاكت پدربكوشد ، پسر ! تو مرا بجنگ على وامىدارى در صورتى كه من سوگند ياد نموده ام كه هرگز با او بمقام جنگ برنيايم چه كنم با اين سوگند ؟ ! عبدالله گفت :
پدر ! اين سهل است قسم خود را بشكن و بجاى آن غلام خود « سرجس » را در راه خدا آزاد كن .
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 161
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٦١