خشمگين از اطاق بيرون آمد « 1 » .
داستان اسماء را حمزه فرزند ابو اسيد ساعدى « 2 » ، از قول پدرش چنين نقل مىكند : رسول خدا اسماء دختر نعمان از قبيله جون و كنده را به عقد خود درآورد و مرا فرستاد تا او را آوردم . پس از آمدن اسماء ، عايشه و حفصه با يكديگر قرار گذاشتند كه يكى او را خضاب كند و ديگرى سرش را شانه زند .
در همين ميان بود كه يكى از آن دو به اسماء گفت : پيغمبر خدا ، از زنانى كه به او بگويند ، از تو به خدا پناه مىبرم ، خوشش مىآيد ! ! تو هم اگر مىخواهى نزد او عزيز باشى اين را بگو .
پيغمبر بر اسماء وارد شد ، و او طبق تعليمى كه يافته بود خطاب به رسول خدا گفت : از تو به خدا پناه مىبرم ! !
رسول خدا با شنيدن سخن اسماء ، آستينش را مقابل صورت خود گرفت و چهره در پس آن پنهان كرد و سه بار فرمود : به پناهگاه پناه بردى : آنگاه از اطاق بيرون آمد و به من فرمود : ابو اسيد ! او را به خانوادهاش باز گردان ، و دو قواره كرباس به او هديه كن .
اسماء كه از اين پيش آمد يكه خورده و از نيرنگى كه به او زده بودند بسيار منقلب و ناراحت شده بود ، هميشه با تأثر و تأسف از آن ياد مىكرد و مىگفت : ديگر مرا اسماء نخوانيد ، بلكه نام مرا « بدبخت » بگذاريد و مرا چنين صدا كنيد «
ادعَونِيَ الشَّقِيَّة
» « 3 » از اين داستانها نيز چنين برمىآيد ، بانوانى كه بنا به تعليم امالمؤمنين از پيغمبر اسلام به خدا پناه بردهاند بيش از يك تن بودهاند .
هامش
( 1 ) به كتاب طبقات نوشتهء ابنسعد 8 / 145 ، محبرص 94 ، و تاريخ يعقوبى آنجا كه به معرفى و شرح حال زنان پيغمبر مىپردازد مراجعه فرمائيد .
( 2 ) ابو اسيد ساعدى از اصحاب رسول خدا بوده و در جنگ بدر دور ركاب پيغمبر شركت كرده است .
( 3 ) ذيل المذيل طبرى 13 / 79 مستدرك حاكم 7 / 34 ، استيعاب 2 / 703 ، اصابه 3 / 503 ، 4 / 27 و 298 محبر 95 كه پس از ذكر اين داستان مىافزايد : سرانجام اسماء از اين غصه دق كرد .