خريدارى فرمود ؛ خديجه زيد را به رسول خدا بخشيد .
پدر و مادر زيد كه از غيبت و ناپديد شدن جگر گوشهء خود غرق در اندوه و رنج بودند از سرنوشت او خبر نداشتند ، بر حسب تصادف روزى جمعى از افراد قبيلهء زيد در مكه زيد را ديدند و همديگر را شناختند . زيد بوسيلهء آنان در ضمن اشعارى به پدر و مادر خود چنين پيام فرستاد : براى من ناراحت نياشيد . من در خانوادهء شريفترين قبيله از قبائل عرب زندگى مىكنم ، وسائل استراحت من از هر جهت فراهم است .
پدر و عموى زيد كه از حال و محل زيد اطلاع يافته بودند ، مبلغى پول بهمراه خود برداشتند و عازم مكه شدند ، به اين اميد كه زيد را خريدارى كنند . چون به خدمت رسول خدا ( ص ) رسيدند و مقصود خود را عرضه داشتند ، آن حضرت فرمود : چنانچه زيد مايل باشد كه از من جدا شود من حرفى ندارم پس از آن زيد را خواست . زيد چون آمد پدر و عموى خود را شناخت و به فرزندى خود اعتراف كرد . آنگاه رسول خدا ( ص ) هدف پدر و عموى زيد را براى او تشريح كرد و او را در رفتن و اقامت مخيرساخت . زيد جواب داد :
- من هرگز كسى را بر شما ترجيح نخواهم داد ! پدر زيد در پاسخ فرزند گفت :
- فرزند ! تو بندگى را به آزادگى و در كنار پدر ترجيح مىدهى ؟ ! زيد جواب داد :
- آرى با چنين كسى و اشاره به رسول خدا كرد .
آنگاه رسول خدا دست زيد را گرفت و به حجر اسمعيل آورد و به بانگ بلند فرمود : « گواه باشيد ، زيد فرزند منست او از من ، و من از او ارث مىبرم » « 1 »
پدر و عموى زيد چون چنان ديدند خورسند گرديدند و بازگشتند از اين تاريخ ، مردم زيد را كه آزاد كردهء رسول خدا بود ، زيدبنمحمد بنعبدالله مىخواندند .
زينب دختر جحش كه عمّه زاده پيغمبر اسلام بود تحت كفالت آن حضرت قرار داشت و از طرف بعضى افراد قريش خواستگارى شده بود . او از رسول خدا كسب تكليف كرد . آن حضرت او را براى زيد خواستگارى كرد . زينب چون چنين
هامش
( 1 ) يا من حضر ! اشهدوا ان ازيدا ابنى يرثنى وارثه .