خود را چنين بيان داشت :
شبى در خواب ديدم كه ماهى از مدينه برآمد و در دامان من قرار گرفت . بامدادان خواب خود را براى ربيع شوهرم بازگو كردم . او از اين خواب من سخت بهم آمد بر سرم فرياد كشيد وگفت :
- آرزو دارى كه همسر پادشاهى شوى كه در مدينه ظهور كرده است ؟ ! و چنان سيلى به صورتم زد كه بر اثز آن صورتم بود شد . و اين ، اثر آن ضربت است .
رسول خدا پس از شنيدن داستان صفيه به او فرمود :
- اگر اسلام را قبول كنى ترا به همسرى خود مىپذيرم ، و اگر به يهوديت خود پايبند باشى ترا آزاد مىكنم تا به قوم و قبيلهء خود بازگردى .
- پيش از آنكه مرا به اسلام بخوانى به آن ايمان آوردهام ، از طرفى پدر و مادرى هم كه ندارم و با يهوديانم نيز سر و كارى نيست كه مرا در پذيرش كفر و ايمان به خود وا مىگذارى ، خدا و پيامبرش از آزادى و بازگشت به سوى خويشانم برايم بسى ارزندهترند .
پس رسول خدا دستور داد تا عده وفات نگهدارد ، آنگاه او را به عقد خود درآورد و در مدينه در محلهء عاليه و در خانه يكى از افراد قبيله بنىحارثه منزل داد .
عايشه بطور پنهانى در حالى كه نقاب به چهره داشت از صفيه ديدن كرد . رسول خدا از او پرسيد :
- صفيه را چگونه زنى يافتى ؟
- او را زنى يهودى ديدم .
- به صفيه چنين مگو كه او اسلام آورده و اسلامش نيكو است .
صفيه پيغمبر خدا را از صميم قلب دوست داشت و از ابراز اين علاقه قلبى خوددارى نمىكرد . از و ظاهر اين محبت و دوستى اينكه وقتى كه رسول خدا در بستر بيمارى افتاده بود و همسرانش پيرامون او جمع شده بودند ، صفيه با حالتى مضطرب و نگران خطاب به پيغمبر خدا گفت :
به خدا قسم آرزو دارم كه دردت به جان من بيفتد .
ديگر همسران پيغمبر با شنيدن سخن صفيه ، به چشم و ابرو به يكديگر اشاره
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 61
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٦١