را هم داشته باشم تا او را به دريا افكنم ! ! « 1 »
امالمؤمنين از مدينه به قصد مكه خارج شد ، و در آن سال عبداللهبنعباس به دستور عثمان امير حجاج بود .
ابنعباس چون در صلصل به عايشه برخورد كرد ، امالمؤمنين به او گفت :
- ابنعباس ! ترا به خدا سوگند مىدهم كه با اين زبان گيرا و برنده كه دارى ، مردمى را كه بر اين مرد - عثمان - شوريده و قيام كردهاند پراكنده مكن ، و آنانرا درباره اين مرد خودخواه و سركش به شك و ترديد مينداز مردم به كار خود بينا شده و راه راست خود را تشخيص دادهاند . و از شهرستانها ، براى امرى كه بالا گرفته است گروه گروه گرد هم جمع شدهاند ، من خود طلحه را ديدم كه به كليدهاى خزانهء دولت دست يافته بود ! اگر او زمام امور را به دست بگيرد بىشك همان روش پسر عمويت ابوبكر را پيش خواهد گرفت ! ! ابنعباس در پاسخ عايشه گفت :
- ولى مادر ! اگر بر سر اين مرد بلائى بيايد و كشته شود ، مردم جز به پيشواى ما على ، به كسى ديگر سر فرود نخواهند آورد . عايشه با شتاب گفت :
- كافى است ! منكه قصد بگو مگو و مجادلهء با تو را ندارم ! « 2 »
هامش
( 1 ) بلاذرى 5 / 75 ، تاريخ اعثم 155 ، طبقات ابنسعد 5 / 25 چاپ ليدن قسمتى از اين داستان در تاريخ يعقوبى 2 / 124 آمده است .
( 2 ) تاريخ طبرى 5 / 140 ، تاريخ ابناعثم 156 ، ما اين داستان را از طبرى و بلاذرى نقل كردهايم .