به خدا سوگند كه من ظرف يكسال دو بار به ايشان دروغ نخواهم گفت ! !
بلاذرى مىنويسد « 1 » مصريان در سه منزلى مدينه بودند كه پيك خليفه را ديدند شتابزده به جانب مصر ميراند . و چون به نامه خليفه دست يافتند ، محمدبنابوبكر ، مهاجرين و انصارى را كه به همراهى او بودند انجمن ساخت و نامهء خليفه را در محضر آنان باز كرد و قرائت نمود ، متن نامهء خليفه چنين بودك
« چون فرزند ابوبكر و فلان و فلان بر تو درآيند بهر حيله كه شده آنها را بكش و فرمان حكومت محمدبنابوبكر را از بين ببر و تا دستور پانوى من بر حكومت خود باقى بمان ، و هر كه را كه به شكايت قصد آمدن نزد مرا داشته باشد بگير و زندانى كن ! ! »
چون مصريان به مضمون نامه آگاه شدند به خروش آمده خشمگين و شتابزده به مدينه بازگشتند . فرزند ابوبكر آن نامه را نخست به مهر چند تن از همرهان خود رسانيد و چون به مدينه وارد شدند على ( ع ) و طلحه و زبير و سعد ، و عموم اصحاب رسول خدا ( ص ) را جمع كردند و داستان غلام و نامهء عثمان را برايشان شرح دادند و در محضر آنان نامه را باز كرده قرائت نمودند در پايان آن مجلس كسى از اهل مدينه باقى نماند كه از اين عمل عثمان اظهار تنفر و انزجار ننمايند و اين موضوع خود بر خاطرات المبارى كه از جريان ابنمسعود و عمار ياسر و ابوذر در سينه داشته بيفزود و خشم و نفرتشان را از عثمان دو چندان كرد .
اصحاب رسول خدا ( ص ) هر يك به خانهءهاى خود روى نهادند در حالى كه رنجى جانكاه از پيشآمدهاى پشت سر هم و طرز تفكر عثمان و نامهء او در حق مسلمانان روانشان را آزار مىداد .
مردم ، عثمان را به محاصره گرفتند و فرزند ابوبكر به دستيارى طلحه ، از افراد قبيلهء بنىتيم و غيره براى نبرد با عثمان يارى جست و عايشه نيز پىدرپى عثمان را به نيش زبان خود مىآزرد .
دار البدء و التاريخ چنين آمده : « 2 » « محمدبنابوبكر و طلحه و زبير و عايشه از
هامش
( 1 ) انساب الاشراف بلاذرى 5 / 67 - 68 .
( 2 ) البدء و التاريخ 5 / 205 .