همچنين عكرمه مىگويد : « 1 » عثمان در روز جمعهاى بر منبر برآمد و سپاس و ستايش خداى را بجاى آورد . در همين موقع مردى برخاستو بر عثمان بانگ زد :
اگر راست مىگوئى كتاب خدا را راهنماى خويش گردان ، و دستورات آن را به كار بند .
عثمان به او گفت بنشين ! آن مرد نشست ولى بار ديگر برخاست و اعتراض كرد اعتراض او و دستور عثمان تا سه بار تكرار شد . سرانجام عثمان فرمان داد تا او را بنشاندند . در اين هنگام مردم اختلاف افتاد و يكديگر را به باد سنگ ريزه گرفتند ، شدت پرتاب سنگ ريزه به حدى بود كه آسمان ديده نمىشد ! در اثر ضربات سنگ ريزه عثمان از منبر سقوط كرد و بيهوش بيفتاد او را به همان حالت بخانهاش رسانيدند ، در اين موقع يكى از نوكران عثمان با قرآنى كه در دست داشت از خانه وى خارج شد و به بانگ بلند چنين خواند : كسانى كه دين خويش را پراكنده نمودند و گروه گروه شدند ، در هيچ موردى تو مسئول آنان نيستى . كارشان فقط با خداست . « 2 »
على خود را به خانهء عثمان رسانيد و به او ك بيهوشد افتاده و بنىاميه پيرامونش را گرفته بودند گفت :
اميرالمؤمنين را چه مىشود ؟ بنىاميه يكصدا گفتند :
على ! تو ما را بكشتن دادى ، و اميرالمؤمنين را به اين روز نشاندى ! ! به خدا اگر به آرزويت برسى ، دنيا را به كامت تلخ مىكنيم .
على چون اين پاسخ را از ايشان شنيد ، در حالى كه آثار خشم و غضب از سيمايش به خوبى خوانده مىشد برخاست و خانهء خليفه را ترك گفت !
و نيز مىگويد : « 3 » اهالى مدينه نامهاى به عثمان نوشتند و موارد خرابكاريهاى او را برشمردند و مصراً خواستند تا توبه كند . و سوگند ياد كرده بودند كه هرگز از او دست برنمىدارند مگر آنكه ، آنچه را كه خدا مقرر داشته عمل كند و به آنان بدهد ،
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى 5 / 113 .
( 2 ) سوره انعام آيه 159 ( . . .لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ. . . )
( 3 ) تاريخ طبرى 5 / 116 - 117 ابن اثير 3 / 71 ابن ابىالحديد 1 / 166 .