در « مرج راهط دمشق » جنگ درگرفت و سرانجام ضحاك كشته شد ، و شام و مصر به تصرف مروان درآمد و براى تسلط كامل بر اوضاع همسر يزيدبنمعاويه ، و مادر خالد را به عقد خود درآورد .
روزى مروان بر خالد خشم گرفت و به او (
يا ابن رطبة الاست « 1 »
) خطاب كرد ، خالد به مروان گفت : تو مؤتمن خائن هستى ! و شكايت به مادر خود برد و موضوع را با او در ميان نهاد . مادر خالد كه از اين توهين مروان نسبت به خود سخت خشمگين شده بود به فرزند خود گفت :
اين سخن نزد خود نگاهدار و مخصوصاً مروان نفهمد كه اين موضوع را به من گزارش دادهاى :
پس در اجراى تنبهى كه براى مروان در نظر گرفته بود ، با كنيزكان خود خلوت كرد و ايشان را از نقشهء خود بياگاهانيد و آنان را با خود همداستان كرد و به انتظار بنشست . پس در آن هنگام كه مروان از در درآمد و بر مادر خالد وارد شد ، مادر خالد و كنيزكانش در وى آويختند و كوشيدند تا او را بر زمين زنند ، مادر خالد خود بالشى برداشت و بر دهان مروان نهاد و بر روى آن بنشست و آنقدر درنگ كرد تا مروان جان داد .
تاريخ نويسان نوشتهاند كه مروان از جمله مردان معدودى است كه بدست زنان از پاى در آمده است « 2 » .
اخلاق ، و طرز فكر ، و پايهء معتقدات مروان در صفحات آيندهء همين كتاب خواهد آمئ و قضاوت دربارهء چنين شخصيتى را بعهدهء خوانندگان خود ميگذاريم .
هامش
( 1 ) دشنامى است زشت و دور از ادب .
( 2 ) براى ترجمهء مروان به اسدالغابه ( 4 / 384 - 389 ) و استيعاب ، و اصابه مراجعه فرمائيد .