نمىگرفتم و به سرزنشت نمىپرداختم !
آخر ، ترا بخداى سوگند ! مگر مغيرهبنشعبه را به هيچ روى شايستگى نداشت ، عمر حكومت نداده بود ؟ !
- چرا درست است .
- پس چرا اكنون كه خويش و بستهء خود ، فرزند عامر را به فرماندارى تعيين كردهام مرا ملامت مىكنى ؟ !
- لازم است كه به تو بگويم كه چون عمر كسى را حكومت مىداد كاملا بر او مسلط بود و قبلا او را زير پاى خود لگدمال مىكرد . و چون از او گزارشى بر خلاف مىرسيد ، بر او سخت مىگرفت و احضارش مىكرد ، و در اين قسمت نهايت شدت عمل و سختى از خود نشان مىداد ؛ ولى تو اين كار را نكردى ، بلكه در مقابل خويشانت از خود ضعف نفس و مدارا و ملايمت نشان مىدهى .
- آخر ، اينها تنها فاميل و خويش من كه نيستند ، با تو هم بستگى و خويشى دارند ( گفتيم كه بنى اميه و بنى هاشم پسرعمو بودند ) .
- آرى ، به جان خودم آنها از نظر فاميلى بسيار به من نزديكند ، ولى آنها را از فضيلت و تقوى بهرهاى نيست ، و ديگران را نزد من بر آنان مزيت و رجحان است .
- آيا عمر ، معاويه را حكومت نداده بود ؟ !
- معاويه به تمام وجود از عمر مىترسيد و مطيع و فرمانبردار او بود ؛ حتى از يرفا - غلام عمر - بيشتر از خود عمر مىترسيد . ولى او هم اكنون خودسرانه و بىاعتناء به تو ، كارها را به دست گرفته و اسب مراد خود را مىراند و بىاطلاع تو ، هر كارى را كه بخواهد انجام مىدهد و به مردم مىگويد : دستور عثمان چنين است : اين نابسامانىها را مردم به تو گزارش مىدهند ولى تو از خود جنبشى نشان نمىدهى و اقدامى نمىكنى « 1 » . آنگاه برخاست و از نزد عثمان بيرون شد .
هامش
( 1 ) توجه خوانندهء عزيز را به گفتگوى على و عثمان ، دو تن از سران صحابه رسول خدا ( ص ) و سبقت گرفتگان در قبول اسلام جلب مىكنيم . و مخصوصاً دلايل عثمان خليفه مسلمين را در رد اعتراضات على خاطر نشان مىسازيم ، آنجا كه سخن از ناشايستگى مغيره ، فرزند شعبه به ميان مىآورد و مىگويند چون فرزند ناشايستهاى مانند مغيره را عمر حكومت داده بود بنابراين مانعى ندارد كه من نيز شخص ناشايسته و معلومالحالى چون فرزند عامر كه هم خودم ، و هم ديگران او را به بدى مىشناسيم به حكومت بر جان و مال مردم بگمارم . و يا خود را تبرئه مىكند كه مىگويدمن صله رحم به جا آورده خويشان و بستگانم را به كار گمارده و معاويه و امثال او را حكومت دادهام در حالى كه كاملا مىدانم كه آنها بيتالمال ملت را غارت و از ستم و تعدى بجان و مال مردم روى گردان نيستند . ( سردارنيا )