تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
عثمان گفتگو كند و او را پند داده ارشاد نمايد . على نزد عثمان رفت و به او چنين گفت : - مردم به من مراجعه كرده دربارهء تو و كارهايت سخن‌ها گفته‌اند . به خدا سوگند كه نمىدانم به تو چه بگويم . چيزى بر تو مجهول نيست تا آن را به تو بياموزم ، و به هيچ راهنمائى نيازى ندارى . آنچه ما مىدانيم ، تو نيز ميدانى و به چيزى از تو پيشى نجسته‌ايم تا ترا از آن بياگاهانيم . صحبت رسول خدا ( ص ) را درك كرده‌اى ، و از ديدنى و شنيدنىهايش ، چون ما بهره برده‌اى . فرزند ابوقحافه و خطاب ، از تو به انجام كار نيك شايسته‌تر نبودند . چه ، تو به علت بستگى و خويشى به رسول خدا ( ص ) نزديكترى . تو ! روزى افتخار دامادى او را داشته‌اى ! . پس به خود آى و بر جان خويشتن بترس . تو چنان كوركورانه پيش مىروى كه بينا كردنت بسى مشكل است ، و چنان به چاه جهالت و نادانى فرو رفته‌اى كه بيرون آوردنت ناشدنى است . عثمان جواب داد : - بخداى سوگند ! اگر تو بجاى من بودى ، ترا سرزنش و ملامت نمىكردم ، و چون به خويشانت مىپرداختى ، و صلهء رحم بجاى ميآوردى ؛ و درماندگانشان را پناه ميدادى ، و هم آنها كه ، عمر حكومت داده بود بكارشان مىگماشتى بر تو خرده