پس از هر طرف مردم ناراضى به او روى آوردند تا سرانجام وى را كشتند » « 1 »
بلاذرى مىنويسد : « 2 » « در سال 34 هجرى عدهاى از اصحاب رسول خدا به دوستان خود از ساير صحابه ، نامهاى نوشتند و در آن از روش عثمان ، و اينكه قوانين و سنت پيغمبر خدا را تغيير داده ، و ظلم و ستمى كه از طرف عمالش بر مردم مىرود شكايت كردند و تا آنجا كه توانستند از كارهاى خليفه انتقاد نمودند ، و خاطرنشان ساختند كه اگر مايل به جهاد در راه خدا هستيد به مدينه بشتابيد ! » .
در آن سال از اصحاب كسى پيدا نمىشد كه از عثمان دفاع كند ، و يا از او جانبدارى نمايد ، جز زيدبنثابت « 3 » و ابواسيدانصارى و حسانبنثابت « 4 »
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى 5 / 115 و ابن اثير 5 / 70 و شرح ابن بىالحديد 1 / 165 .
( 2 ) به نساب الاشراف بلاذرى جلد 5 / 60 و تاريخ طبرى جلد 5 / 96 - 97 و ابناثير جلد 3 / 63 و ابن ابىالحديد جلد 1 / 303 و ابن كثير جلد 7 / 168 و ابىالفداء جلد 1 / 168 مراجعه فرمائيد .
( 3 ) زيدبن ثابت بن الضحاك انصارى مادرش نوار ، دختر مالك ، نخست نويسندهء رسول خدا بود ، و سپس با همين سمت به ابوبكر و عمر خدمت كرد ، چون عمر و عثمان در دوران حكومت خود به قصد مكه از مدينه خارج شدند ، او را بجانشينى خود تعيين نمودند ، زيد در زمان عثمان خازن بيتالمال بود ، روزى عثمان بر او وارد شد و شنيد كه وهيب غلام زيد آواز ميخواند عثمان را صداى وهيب خوش آمد و ساليانه هزار درهم برايش مقرر فرمود ! ! زيد از هواداران سر سخت عثمان بود . در تاريخ مرگش اختلاف است و آن را از سال 42 تا 55 نوشتهاند ، مروان بر جنازهاش نماز خواند ابواسيد ساعدى و كعببنمالك نيز از اصحاب بودهاند كه اولى در جنگ بدر و ساير غزوات و دومى در تمام غزوات جز بدر و تبوك شركت جسته است . ابواسيد پيش از قتل عثمان نابينا شده بود و در تاريخ مرگش اختلاف است . به اسدالغابه و اصابه ، و استيعاب مراجعه فرمائيد .
( 4 ) ابوعبدالرحمن ، حسانبن ثابتانصارى ، شاعر معروف از قبيله خزرج ، مادرش فريعه دختر خالد انصارى است . حسان كسى است كه رسول خدا در حقش فرمود : « خداوند حسان را مادام كه از رسول خدا پشتيبانى مىكند ، بروحالقدس تأييد مينمايد . » حسان با بيانى شيوا و اشعارى نغز پيامبر خدا را ميستود ، و كفار قريش را به عناد و كفرشان ذم و هجو مىگفت . حسان مردى بسيار ترسو و بزدل بود ، در آن روز كه كفار روى به مدينه نهادند و مسلمانان بنا به پيشنهاد سلمان فارسى گرداگرد مدينه را خندق كندند ، رسول خدا ، حسان را در مصاحبت كودكان و زنان مسلمانان در يكى از قلاع مديه جاى داد تا از نظر دشمنان پوشيده و محفوظ بماند . در ميان بانوان ، صفيه دختر عبدالمطلب نيز وجود داشت و در گير و دار آن واقعه ، يكى از يهوديان به ديوار قلع . پناهگاه بانوان نزديك شد و بتجسس پرداخت .
صفيه روى به حسان كرد و گفت : او را مهلت نده كه به پناهگاه ما مطلع شود . رسول خدا خاطر خود از ما مشغول داشته و به پيكار با دشمنان پرداخته است برو و اين مرد يهودى را بكش ! حسان در پاسخ گفت :
- اى دختر عبدالمطلب ! تو خوب ميدانى كه من مرد چنين ميدانى نيستم و عرضهء آن را ندارم ! ! صفيه چون اين سخن را شنيد ، خود عمودى برگرفت و از قلعه خارج شد و بجان مرد يهودى افتاد و او را بضرب عمود از پاى درآورد . آنگاه فاتح و پيروز بقلعه بازگشت و بحسان گفت :
- اكنون برو و لباس از تن او برگير ! حسان كه گوئى مىترسيد تا مبادا ناگهان مورد هجوم ياران يهودى مقتول قرار گيرد در پاسخ گفت :
- اى دختر عبدالمطلب ! مرا به لباس او نيازى نيست ! ! .
حسان به علت همين بزدلى و جبن ، در هيچيك از غزوات رسول خدا شركت نكرد و از اين سعادت محروم ماند . رسول خدا ، شيرين خواهر ماريه را به حسان بخشيد . و از او عبدالرحمن تولد يافت - اين عبدالرحمن پسرخاله ابراهيم فرزند رسول خداست ، حسان چون پدر وجد ، و پدر جدش عمرى طولانى يافت و در سال 40 يا 50 و يا 54 هجرى در حالى كه يكصد و بيست سال از عمرش مىگذشت ديده از جهان فرو بست ، به اسدالغابه جلد 2 / 4 - 7 و استيعاب و اصابه مراجعه فرمائيد .