طبرى در تاريخ خود مىنويسد : « در همان سال كه عبدالله به جنگ كفار بيرون مىشد ، محمدبنابىحذيفه و محمدبنابىبكر نيز به همراهى او به جنگ شتافتند ، و در ضمن مرتباً اعمال زشت و خلاف كارىهاى عثمان را بر مردم مىشمردند ، كه چگونه حتى سنت و روش ابوبكر و عمر را نيز تغيير داده است . از جمله اينكه او ، شخصى چون عبدالله را كه رسول خدا ( ص ) خونش را حلال دانسته و قرآن به كفرش گواهى داده بر جان و مال و مشتى مسلمان حكومت و فرمانروائى داده است و از طرفى راندهشدگان پيغمبر خدا ( ص ) را در پناه خود جاى داده و از تبعيدگاهشان به نزد خويش فرا خوانده است ! ! پس بنا بر اينها خون عثمان حلال است . و از اين قبيل مطالب آنقدر گفتند تا جنگجويان اسلامى را از حكومت وقت پاك بگردانيدند » .
و نيز آورده است كه محمد با مردم چنين مىگفت :
- به خدا سوگند ؛ ما جهاد حقيقى را پشت سر انداختيم ! پرسيدند :
- كدام جهاد را مىگوئى ؟ جواب داد :
- مبارزه ، و جهاد با عثمان را ! .
آنگاه براى آنان تعريف مىكرد كه عثمان چها كرده است ، تا آنجا كه دل مردم را از دستگاه بگردانيد به حدى كه چون به شهر و ديار خويش بازگشتند ، مردم در حق عثمان و حكومت وى سخنانى مىگفتند كه تا آن روز سابقه نداشت « 1 » »
آنچه در پيشرفت تبليغات محمدبنابىحذيفه و محمدبنابىبكر تأثير داشت ، عدم رضايت و ناراحتى مصريان از روش عبدالله حاكم خود بود ، كه از هيچ ظلم و ستمى در حق آنان فروگذار نمىكرد . حتى عبدالله سرح بعضى از سران قوم را كه شكايت او را به عثمان برده بودند چندان زد كه هلاك شدند
دادستان طرح شكايت مصريان را از عبدالله سرح در خدمت عثمان ؛ طبرى و ديگران به تفصيل شرح دادهاند . از جمله اينكه : مصريان در شكايت خود به عثمان ، ابنعديس را پيش انداخته تا سخنگوى آنان باشد .
وى نيز اعمال خلاف عبدالله را به عثمان گزارش داد ، و يادآور شد كه او
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى 5 / 70 تا 71 .