فرمان داد كه پس از فراغ از نماز به نزد وى آورند .
چون محمد را برابر عبدالله بداشتند ، از فرزند ابوحذيفه پرسد :
- براى چه اينجا آمدهاى ؟
- براى شركت در جنگ با كفار
- چه كسى همراه تو است ؟
- محمد فرزند ابوبكر .
- قسم مىخورم كه چنين نيست ، بلكه براى ايجاد بلوى و آشوب آمدهايد ! آنگاه دستور داد تا هر دو را زندانى كردند .
ناگزير آن دو به فرزند طلحه توسل جستند و تقاضا نمودند تا نزد حاكم وساطت كند تا آنها را از شركت در پيكار عليه كفار مانع نگردد .
به اين ترتيب عبدالله آنها را آزاد ساخت ، و خود براى شركت در جنگ عازم گشت ولى از آنجا كه از آن دو انديشناك بود ، مقرر داشت تا كشتى جداگانهاى براى ايشان ترتيب دادند ، و از اينكه با مردم تماس گيرند نيز جلوگيرى به عمل آورد .
ولى فرزند ابوبكر بيمار شد و نتوانست كه در همان موقع و با حاكم مصر حركت نمايد ، ناچار محمد فرزند ابوحذيفه نيز تا بهبودى او درنگ كرد و چون فرزند ابوبكر شفا يافت ، آن دو به همراهى گروهى از مسلمانان به جنگ شتافتند .
در اين مدت بر اثر تماس مداوم آنان با سربازان اسلام ، و گفت و شنود با آنها ، اطلاعات لازم را از دستگاه خلافت به آنها دادند بطوريكه چون از پيكار با دشمنان خارجى فراغت يافته بازگشتند ، دلهاى مردم را از خشم و نفرت عليه عثمان و كارهايش آكنده و مالامال كرده بودند « 1 »
بلاذرى در جاى ديگر مىنويسد : « در آن حال كه حاكم مصر محمدبنابوحذيفه و فرزند ابوبكر را به باد سرزنش گرفته بود ، فرزند ابوحذيفه روى به مردم كرد و گفت : مصريان بايد بدانند كه ما جهاد در راه رضاى خدا يعنى پيكار با عثمان را پشت سر انداختهايم » .
هامش
( 1 ) انساب الاشراف بلاذرى 5 / 50 و طبرى در بيان غزوهء ذات الصوارى سال 31 ، 5 / 70 تا 71 .