بسوداى كشتن بى خبر او ، به ظاهر از كشتنش درگذشت و به حبس او فرمان داد .
جندب را به زندان بردند ، و دينار زندانبان را به پاسداريش گماشتند . دينار چون از علت حبس او آگاه گرديد ، و زهد و پارسائيش را مشاهده كرد ، و ديد كه از سر شب تا به صبح به نماز و عبادت مشغول است ، روا نديد كه دستش به خون چنين مرديزاهد و با ايمان آلوده شود . پس به او چنين پيشنهاد كرد :
- من راه را براى تو باز مىكنم ، فرار كن و جان بسلامت ببر .
- اگر چنين كنم ، وليد از تو دست بر نمىدارد ، و ترا مىكشد !
- خون من در راه رضاى خدا ، و نجان يكى از اولياى او چندان ارزشى ندارد . سرانجام بر اثر اصرار و پافشارى زندانبان ، جندب از زندان پاى بيرون نهاد و متوارى شد .
صبحگاهان كه وليد خود را دور از چشم مزاحمين از قبيله ازد و ديگران آماده كشتن جندب كرده بود فرمان داد تا او را بخدمتش حاضر كنند . گماشتگان وليد دستخالى از زندان بازگشتند و فرار جندب را به او گزارش دادند ، دينار زندانبان نيز همان را گفت و گريختن جندب را تأييد كرد . وليد حاكم خود سر و فاسق كوفه كه فرار جندب و سهل انگارى زندانبان او ، او را سخت از كوره به در كرده بود . فرمان داد در ازاء اين سهلانگارى دينار را گردن زدند « 1 » ، و تنش را به مزبله گاه كوفه بدار آويختند . « 2 »
از طرفى چون جندب از زندان گريخت پنهانى خود را از كوفه بيرون انداخت و به مدينه رسانيد و در آنجا سكونت گزيد تا اينكه علىبنابيطالب در حق او با عثمان سخن گفت و از او شفاعت كرد . عثمان نيز شفاعت امام را پذيرفت و نامهاى به وليد نوشت ، و از او خواست تا مزاحمتى براى جندب فراهم نسازد . به اين ترتيب
هامش
( 1 ) مروج الذهب مسعودى 1 / 4337 ، اغانى 4 / 186 .
( 2 ) مؤلف محترم ، صور مختلف داستان جندب و يهودى جادوگر را از منابع متعدد آورده است كه چون مقصود و مفهوم همه آنها تقريبا يكى است ، تنها به ترجمه يكى از آنها كه كاملتر بود بسنده كرده از ترجمه بقيه صرفنظر نمودم . ( سردارنيا )