امالمؤمنين جز براى اداى همين يك حج در سراسر دوران خلافت عمر پاى از مدينه بيرون نگذارد . او در حالى كه از نعمت آرامش خاطر و احترام فوقالعاده برخوردار بود اين مدت را در خانه خود روزگار مىگذرانيد .
زمام داران وقت در پارهاى از امور براى اخذ فتوى به او مراجعه مىكردند و از وى كسب دستور مىنمودند . او نيز در پاسخ آنها از قول پيغمبر خدا سخنى مىگفت و مناسب حال حديثى مىآورد و گذشته از اضافه مستمرى كه دريافت مىكرد ، همين مراجعهء زمامداران وقت براى كسب دستور و فتوى به تنها شخص او ، خود نهايت تعظيم و احترامى بوده است كه از جانب مقام خلافت در حق وى رعايت مىشد . جائى كه خليفهء مسلمين در حق آن بانو چنين احترام و شخصيتى قائل شود ، وظيفهء ساير افراد كاملًا معلوم و مشخص است .
اينك . . . . . . اين فصل را با نقل يك داستان كه بزرگداشت خليفه عمر را از عايشه نشان مىدهد به پايان مىرسانيم .
ذكوان ، آزاد كردهء عايشه ، روايت مىكند : سبدى از غنايم فتح عراق به خليفه عمر رسيد كه در آن گوهرى بود ، عمر از اصحاب خود پرسيد : مىدانيد بهاى اين گوهر چند است ؟ گفتند : نه . و ندانستند چه گونه آن گوهر را ميان مسلمانان تقسيم كنند .
عمر گفت : آيا اجازه مىدهيد اين گوهر را براى عايشه بفرستم بسبب محبتى كه رسول اكرم به او داشته است ؟
گفتند : آرى .
عمر آن گوهر را براى عايشه فرستاد .
عايشه گفت : خداوند عمر را چه پيروزى بزرگ روزى كرده است ؟ . . . « 1 »
هامش
( 1 ) سير االنبلاء 2 / 133 ، مستدرك حاكم و تلخيص ذهببى ج 4 / 8 .