از اين چيزى نبود كه حديثى در شأن و مقام آنان از جانب رسول خدا نقل شود و مقام و موقعيت ايشان را در خلال سخنان آن حضرت بسى و الا و مهم جلوهگر سازد .
اينك ما نمونههايى چند از آن قبيل احاديث كه رواست تاريخ روايتشان را دوران حكومت ابوبكر و عمر بدانيم ، براى مزيد اطلاع خوانندگان در اينجا نقل كنيم .
حديث زير را كه مسلم در صحيح خود از قول عايشه نقل مىكند از آن دسته است .
توجه كنيد
عايشه گفت : رسول خدا هنگامى كه در بستر بيمارى افتاده بود به من فرمود : پدر و برادرت را بگو كه بيايند وصيتى بنويسم ، زيرا از آن مىترسم كه خام طمعى آرزو كند و يا كسى بگويد كه من به خلافت سزاوارترم ، در حالى كه خدا و مؤمنين جز ابوبكر ، كسى ديگر را شايسته آن نمىشناسند « 1 » !
بخارى نيز از قول ابوملكيه چنين روايت مىكند « 2 » :
عايشه گفت : چون بيمارى رسول خدا شدت يافت ، بع عبدالرحمن فرزندابوبكر فرمود :
استخوان كتف « 3 » يا لوحى برايم بياوريد تا مطالبى درباره ابوبكر ، و سفارش او به اسم بنويسم تا كسى به مخالفت با او بر نخيزد !
اما همين كه عبدالرحمن رفت كه برخيزد و در اجراى دستور پيغمبر اقدام نمايند ، رسول خدا در دنبالهء سخنان خود فرمود : اى ابوبكر ! خداوند و مؤمنان هرگز اجازه نخواهند داد تا در حق تو اختلافى رخ دهد ! : ( و چون بنا بگفته
هامش
( 1 ) صحيح مسلم باب فضائل ابوبكر 7 / 110 مسند احمد 6 / 47 و 144 طبقات ابنسعد 2 ق 1 / 127 و 128 ط ليدن و كنز 6 / 139 و 317 حديث 5283 و منتخب كنز 3 / 342 و ما اين حديث را از مسلم نقل نموديم .
( 2 ) 2 بخارى 4 / 5 و 146 .
( 3 ) در آن وقت گاهى استخوان شانه را بجاى كاغذ به كار مىبردند .