اين شخص به مسجد كه وارد مىشد ، هر جا كه مىنشست مردم از گِردش پراكنده مىشدند . و آنجايى كه در مسجد مىايستاد ، كسى پهلوى او نمىايستاد . پس از مدتى نزد ابوموسى آمد و از حال خود شكايت كرد و از او خواست تا نزد خليفه وساطت كند تا اين منع بر طرف شود . ابوموسى وساطت كرد و آزاد شد . « 1 »
پس اين چنين از نشر حديث پيامبر صلى الله عليه وآله جلوگيرى كردند . از اين بالاتر هم كردهاند .
در شرح احوال قاسم بن محمدبن ابىبكر در طبقات ابن سعد آمده است كه عمر ، بالاى منبر ، اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله را قسم داد كه هر كه حديث از پيامبر صلى الله عليه وآله نوشته ، بياورد . اصحاب نمىدانستند كه چه نيتى دارد . از صحابه هر كه حديث از پيامبر صلى الله عليه وآله نوشته بود ، آورد . وقتى آوردند همه را جمع كرد و در آتش سوزانيد . « 2 »
خليفه دوم اين گونه از نشر احاديث پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله جلوگيرى كرد و فقط به سه نفر اجازه نشر حديث داد كه عبارتند از :
- عايشه
- تميم دارى ( كه اصلًا راهب نصرانى بود )
- كعبالأحبار يهودى ( كه تظاهر به اسلام كرده بود )
به ابن عباس هم اجازه داده بود . البته ديدگاه دستگاه خلافت را در روايتِ حديث پيامبر به ايشان فهمانيده بود و براى ايشان معين كرده بود كه چه حرفهايى بزنند ؛
« إنَّ عُمر كانَ يَقُولُ : أقِلُّوا الرِّوايَةَ عنْ رَسولِ اللّهِ
صلى الله عليه وآله
إلّا في ما يُعْمَلُ بِهِ
؛ « 3 » عمر همواره مىگفت : روايت كردن از رسول خدا را
كم كنيد مگر در امور عملى . » ( مثل اينكه پيامبر چگونه وضو مىگرفت يا چگونه نماز مىخواند . ) لذا ابن عباس غير از تفسير آياتى كه درباره جهنم و بهشت و اينها بود ، چيز ديگرى نمىگفت . اين ، رفتار عمر بود با كتابت احاديث . ديگر چيزى از احاديث پيامبر صلى الله عليه وآله نمانده بود ، مگر آنهايى كه نزد صحابه ، در مصاحف ( يعنى قرآنهاى با تفسير ) بود .
درباره جمعآورى قرآن در جلد دوم القرآن الكريم و روايات المدرستين نوشتهام كه عمر ، قرآنى ديد كه در حاشيهاش بيان پيامبر صلى الله عليه وآله است ؛ آنجا را با قيچى بريد و حديث
هامش
( 1 ) . القرآن الكريم و روايات المدرستين ، ج 2 ، ص 415 - 417 .
( 2 ) . طبقات ابن سعد ، ج 5 ، ص 140 .
( 3 ) . تاريخ ابن كثير ، ج 8 ، ص 107 .