اينها حديث روايت مىكردند و كس ديگرى در زمان عمر ، حق حديث روايت كردن نداشت . « 1 » عمر ، ساير صحابيان را از نقل حديث پيامبر ، ممنوع كرده بود .
ثالثا : منع تفسير قرآن
اين داستانى كه مىآورم ، در چند كتاب اهل سنت هست . « 2 »
كسى به نام صَبيغ بن عِسْل تَميمى از اشراف قبيله تميم بود كه در اسكندريه ، از اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله كه در آنجا بودند ، تفسير قرآن مىپرسيد .
عمروعاص ، عمر را خبر كرد . عمر گفت : « او را با پيك حكومتى نزد من بفرست . » وقتى صبيغ به همراه پيك به مدينه رسيد ، عمر ، او را نشاند و با عُرجونى ( خوشه خرمايى كه خرمايش را كنده باشند ) كه نزدش بود ، آنقدر به سر او زد كه گفت : « يا امير المؤمنين !
حَسْبُك قَدْ ذَهَبَ الذي كُنْتُ أجِدُ في رَأْسي
؛ بس كن ، آنچه را در سر خود مىيافتم از سر من بيرون رفت . » و وقتى بلند شد ، خون از سر او به دامنش و از دامن پيراهن عربىاش به زمين مىچكيد . براى بار دوم هم عمر ، او را طلبيد . اين دفعه او را روى زمين خوابانيد ؛ صد تازيانه به پشت او زد كه از پشتش خون جارى شد . دفعه سوم كه او را آوردند ، گفت :
« يا امير المؤمنين إن كنتَ تُريدُ قَتْلى فاقْتُلْني قتلًا جميلًا ؛
اگر مىخواهى مرا بكشى ، بىزجر و آزار بكش ! »
عمر ، او را به بصره ، نزد ابو موسى اشعرى - والى بصره - فرستاد و به او دستور داد كه مردم را از سخن گفتن با او منع كند .
هامش
( 1 ) . البته عبداللّه بن عباس نيز جزو كسانى بود كه اجازه نقل حديث و حتى تفسير قرآن داشت . براى تفصيل بيشتر رجوع كنيد به : القرآن الكريم و روايات المدرستين ، ج 2 ، ص 420 - 472 .
( 2 ) . از جمله در : الدر المنثور ، ج 6 ، ص 111 ؛ سنن الدارمى ، ج 1 ، ص 54 - 56 ؛ تفسير ابن كثير ، ج 4 ، ص 231 - 232 ؛ تفسير القرطبى ، ج 17 ، ص 29 .