ريزش ابر با بخشش تو همانندى نداشت . ابر از شرم تب گرفته است پس ريزش آن ، عرق پديده تب است .
هامش
- و مانند او :لم يطلع البدر إلّا من تشوقه * إليك حتّى يوافى وجهك النضرا
و لا تغيب إلّا عند خجلته * لمّا رآك فولّى عنك و استتراماه تمام نيامد مگر به اشتياق تو تا اينكه چهره خرم تو را همراهى كند .
و غروب نمىكند مگر هنگامى كه تو را ببيند و شرمنده شود آنگاه روى از تو برمىگرداند و پنهان مىگردد .
و مانند سخن او :سألت الأرض لم كانت مصلىّ * و لم جعلت لنا طهرا و طيبا
فقالت غير ناطقة لأنّى * حويت لكلّ انسان حبيبااز زمين پرسيدم : چرا نيايشگاه گشته است و براى ما پاك و پاكيزه شده ؟
با بىزبانى گفت : چون من براى هرانسانى دوستى را دربر گرفتم .
و مانند سخن او :عيون تبر كأنّها سرقت * سواد أحداقها من الغسق
فإن دجا ليلها بظلمته * ضممن من خوفها على السّرقچشمهاى زيبايى كه گويا سياهى حدقههايش را از تاريكى آغاز شب دزديده است .
پس هرگاه شبش با تيرگى تاريك گردد آن چشمها از ترس غارت به هم گذاشته مىشوند .
و مانند سخن او :ما زلزلت مصر من كيد يرادبها * و انّما رقصت من عدله طربامصر از توطئهاى كه براى آن چيده مىشود نلرزيد ، تنها شادمانه از عدالت او رقصيد . و مانند سخن او :لا تنكر و اخفقان قلبى * و الحبيب لدىّ حاضر
ما القلب إلّا داره * دقّت له فيها البشائرتپش قلب مرا انكار نكنيد با اينكه دوست پيش من است .
دل نيست مگر خانهء او كه مژدهرسانها براى او در آن مىكوبند . ( در مىزنند )
و مانند سخن او :أرى بدر السّماء يلوح حينا * و يبدو ثمّ يلتحف السّحابا
و ذاك لانّه لمّا تبدّى * و أبصر وجهك استحيا و غاباماه تمام آسمان را مىنگرم كه گاه آشكار مىشود و گاه لحاف ابر را بر خويش مىكشد .
براى اينكه هرگاه پيدا مىشود و به چهرهات مىنگرد شرم مىكند و پنهان مىگردد .
و مانند سخن او :لما تؤذن الدّنيا به فى صروفها * يكون بكاء الطفل ساعة يولدچونكه دنيا رخدادهايش را به او اعلان مىكند نوزاد در هنگام تولّد مىگريد .
و مانند سخن او :و لو لم تكن ساخطا لم اكن * أذمّ الزّمان و اشكو الخطوبااگر تو خشمگين نبودى من زمان را نكوهش نمىكردم و از رويدادهاى سخت گلايه نداشتم .
و مانند سخن او :قد طيّب الأفواه طيب ثنائه * من اجل ذا تجد الثغور عذابابوى خوش ستايش او دهانها را خوشبو ساخته است از همين رو دندانهاى پيشين را دلپذير و گوارا مىيابى .