4 - ايماء و اشاره و آن كنايهاى است كه واسطههاى آن اندك باشد و لزوم آن [ لزوم بين لازم و ملزوم ] آشكار باشد بدون تعريض ؛ مانند سخن شاعر :
أما رأيت المجد ألقى رحله * فى آل طلحة ثمّ لم يتّحول « 1 »
آيا نديدى كه بزرگوارى در دودمان طلحه اقامت گزيد و به ديگر جاى نرفت .
شاعر فارسىزبان نيز سروده است :
چو دولت در آن خانه افكند رخت * نيارست رفتن به جاى دگر
كناية عن كونهم أمجادا أجوادا بغاية الوضوح .
اين شعر كنايهاى بسيار آشكار از اين است كه آنان بزرگواران و بخشندگان هستند .
و من لطيف ذلك قول بعضهم :
و از كنايههاى لطيف سخن برخى است :
سألت النّدى و الجود مالى أراكما * تبدّلتما ذلّا بعزّ مؤبد
از بخشش وجود پرسيدم چه شده است مرا كه مىنگرم شما خوارى را با عزّت جاودانه مبادله كردهايد ؟
و ما بال ركن المجد أمسى مهدّما * فقالا أصبنا بابن يحيى محمّد
و چرا اساس بزرگوارى ويران گشته است ؟ آن دو گفتند : ما به مرگ محمد پسر يحيى گرفتار شدهايم .
فقلت فهلّا متّما عند موته * فقد كنتما عبديه فى كلّ مشهد
پس گفتم : شما كه در هرمحفلى بردهء او بوديد چرا با مرگ او نمرديد ؟
فقالا أقمناكى نعزّى بفقده * مسافة يوم ثمّ نتلوه فى غد
گفتند : به اندازهء يك روز مانديم تا در مرگش تسليت گفته شويم ، سپس فردا در پى او مىرويم .
خلاصه اينكه شاعر بنياد مجد را ويران شده پنداشته ، و بخشش وجود را توبيخ كرده كه چرا با مرگ او نمرديد ؟ و ماندن آنان را تنها در يك روز براى شنيدن تسليتها ترسيم كرده است . همه كنايه از مجد وجود محمد بن يحيى است .
و الكناية من ألطف أساليب البلاغة و أدقّها و هى أبلغ من الحقيقة و التصريح لأنّ الانتقال فيها يكون من الملزوم إلى اللّازم فهو كالدّعوى ببيّنة تقول فى « زيد كثير
هامش
( 1 ) - اين شعر از بحترى است .