ابوبكر ، عمر را فرستاد تا بيرونشان كند و به او گفت : « اگر سر باز زدند با آنها بجنگ » .
عمر با شعلهاى آتش روانه شد تا خانه را بر سر آنان به آتش بكشد . فاطمه فراروى آنها ايستاد و گفت : « پسر خطاب ! آمدهاى تا خانه ما را آتش بزنى ؟ » عمر گفت : « آرى ، مگر آنكه با اين امت همراه شويد ! » .
و اين همان بليّهاى است كه ابوبكر در بيمارى منجر به مرگ خود بدان اشاره كرده و گويد : « من بر چيزى از اين دنيا افسوس نمىخورم مگر بر سه چيز كه انجامشان دادم و دوست داشتم كه انجامشان نداده بودم . . . دوست داشتم كه من خانه فاطمه را نمىگشودم ، اگرچه براى جنگ بسته شده بود . . . »
و پس از اين ماجرا ، على ( ع ) شبانه فاطمه ( ع ) را به خانههاى انصار مىبرد و از آنها يارى مىخواست و فاطمه ( ع ) نيز خواستار يارى آنها مىشد و آنها مىگفتند : « اى ذختر رسولخدا ! ما با اين مرد بيعت كردهايم و اگر پسر عموى تو پيش از ابوبكر نزد ما آمده بود ، يقيناً او را برمىگزيديم » و على مىگفت : « آيا من كسى بودم كه رسولخدا ( ص ) را در خانهاش رها كنم و از غسل و كفن و دفن او دست بكشم و به سوى مردم بيايم و درباره حكومت او با آنها ستيز كنم ؟ ! » و فاطمه مىگفت : « ابوالحسن كارى جز آنچه كه شايسته او بود انجام نداد ، و آنها كارى كردند كه خدا به حسابشان برسد ! »
و معاويه اين اقدام اميرالمؤمنين ( ع ) را مورد نكوهش قرار مىداد و مىگفت : « گذشتهات را به ياد مىآورم ، آنگاه كه با ابوبكر صديق بيعت شد و تو همسرت را بر حمار سوار مىكردى و دست دو پسرت حسن و حسين را مىگرفتى و همه اهل بدر و پيشگامان اسلام را به سوى خود فرا مىخواندى و با همسر و دو فرزندت به نزد آنها مىرفتى و آنها را بر عليه صاحب رسولاللّه به يارى مىطلبيدى . . . و هيچيك از آنها جز چهار يا پنج نفر اجابتت نكردند . . . و هرچه را
معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 611
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٦١١