تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 610

مساهمون:

ص٦١٠
بالاى سر او ايستاد و گفت : « تصميم دارم چنان لگدكوبت كنم كه بند از بندت جدا شود ! » كه « قيس‌بن سعد » ريش عمر را گرفت و گفت : « به خدا سوگند اگر يك مو از سرش جدا كنى با يك دندان سالم در دهان باز نخواهى گشت ! » و ابوبكر گفت : « عمر ! آهسته برو ! مدارا در اينجا كارسازتر است » و عمر كناره گرفت و سعد به خانه‌اش برده شد . ابوبكر را از سقيفه بيرون بردند و « قبيله اسلم » به مدينه آمد و با او بيعت كرد و ابوبكر از آنها مدد گرفت و به صورت گروهى و دامن‌كشان او را به مسجد رسول‌خدا ( ص ) بردند تا بر فراز منبر رفت و تا روز سه‌شنبه از دفن رسول‌خدا ( ص ) باز ماندند و روز بعد ، دوباره به مسجد آمدند و ابوبكر بر منبر رسول‌اللّه ( ص ) نشست و عمر ايستاد و گفت : « سخنى را كه ديروز گفتم نه از كتاب خدا بود و نه از رسول‌خدا ، بلكه فكر مىكردم رسول‌خدا ( ص ) به زودى امر امت را تدبير مىكند و آخرين نفرى خواهد بود كه از دنيا مىرود ؛ ولى خداوند قرآن را در بين امت باقى نهاد ، و آنها بدان هدايت مىيابند ، و شما صاحب رسول‌اللّه را برگزيديد ، اكنون برخيزيد و با او بيعت كنيد ، و مردم پس از بيعت سقيفه ، دوباره با او بيعت كردند ، و ابوبكر به سخن پرداخت و گفت : « من در حالى حاكم شما شدم كه بهتر از شما نيستم . اگر خوب عمل كردم ياريم كنيد و . . . » خلاصه ، بقيه روز دوشنبه و شب و روز سه‌شنبه رسول‌خدا ( ص ) را رها كردند و اهل‌البيت را با بدن مطهر آن حضرت تنها گذاشتند و ابوبكر و عمر براى غسل و كفن و دفن رسول‌خدا ( ص ) حضور نيافتند ، به‌گونه‌اى كه عايشه گويد : « از دفن رسول‌خدا ( ص ) با خبر نشديم تا آنگاه كه در دل شب صداى بيلها را شنيديم » . گروهى از مهاجران و انصار و بنىهاشم از بيعت با ابوبكر امتناع كردند و به على بن ابىطالب گرويدند . سران حكومت به نزد عباس رفتند تا او را به سوى خود بكشانند كه پاسخ رد شنيدند . آن گروه در خانه فاطمه ( ع ) تحصن كردند و