همه پيشوايان ما بر مدح و ستايش او متفقالقولاند و او را از خلفاى راشدين شمردهاند و همه مردم بر عدالت او اجماع كردهاند و دوران او از بهترين دورانها بوده ، و حتى شيعيان نيز بدان اعتراف دارند - از جمع آن « دوازده نفر » خارج مىشود ! و اگر بگويد : « من تنها كسانى را به حساب مىآورم كه امت بر آنها اجتماع كردهاند » لازمهاش آن مىشود كه « نه « على بن ابىطالب » به حساب آيد و نه پسرش [ / حسن ] ، چون مردم بر آن دو اجتماع نكردند و اهل شام همگى از بيعت با او سرباز زدند » . و اضافه مىكند : « برخى معاويه و پسرش يزيد و نوهاش معاويهبن يزيد را به حساب آورده و زمان مروان و ابنزبير را قيد نكردهاند ؛ چون امت بر هيچ يك از آن دو اجتماع نكردند ؛ بنابراين مىگوئيم : « او در اين مسلك خلفاى سهگانه را برشمرده و سپس معاويه ، و بعد يزيد ، و بعد عبدالملك ، و بعد وليدبن سليمان ، و بعد عمربن عبدالعزيز ، و بعد يزيد ، و بعد هشام ، كه مىشوند ده نفر ، و پس از آنها ، وليدبن يزيدبن عبدالملك فاسق است ؛ و لازمه اين مسلك ، اخراج « على » و پسرش « حسن » است ، و اين بر خلاف آنى است كه پيشوايان اهل سنت ، و بلكه شيعه ، بر آن تصريح كردهاند » . « 1 » ابنجوزى در كتاب « كشف المشكل » در پاسخ اين توجيهات دو وجه ديگر را نقل كرده كه گويند :
نخست - « پيامبر ( ص ) در حديث خويش به حوادث بعد از خود و بعد از اصحاب خود اشاره كرده - چون حكم اصحاب به حكم آن حضرت پيوسته است - و خبر از حكومتهاى پس از صحابه داده ، و گويا با سخن خود به تعداد خلفاى بنىاميه اشاره فرموده ، و چنان مىنمايد كه مراد او از جمله : « لايزال الدين قائما » : « همواره اين دين برپاست » ، برپايى ولايت و حكومت تا پايان كار آن دوازده خليفه باشد ، كه پس از آن به وضعى بدتر از پيش مبدل گردد ، و نخستين فرد بنىاميه « يزيدبن معاويه » و آخرين آنها « مروان حمار » بود كه تعداد آنها
هامش
( 1 ) - تاريخ ابنكثير ، ج 6 ص 249 - 250 .