برخاست و آگاهش نمود ، و منتصر گفت : « يا اميرالمؤمنين ! آن كسى كه اين سگ نمايشش را مىدهد و مردم به دو مىخندند ، او پسر عمو و بزرگ خاندان و مايه افتخار توست ! پس ، اگر خواستى خودت گوشت او را بخورى ، بخور ولى به اين سگ و امثال آن مخوران ! » كه متوكل به نوازندگان گفت همگى بخوانيد :
« غارَ الفَتى لِابن عَمِّه * رَأسُ الفَتى فى حَرِ أُمِّه »
« اين جوان براى پسر عمويش غيرت ورزيد
سر اين جوان در فلان مادرش باد ! »
و اين يكى از عللى شد كه منتصر قتل متوكل را روا داشت » « 1 »
و ابوالفرج گويد : « متوكل يكى از نديمانش به نام ديرج را - كه از يهوديت به اسلام آمده بود - به سوى قبر حسين فرستاد و فرمانش داد تا آن را شخم زده و از ميان بردارد و پيرامونش را خراب سازد . او رفت و بناى ساخته شده بر روى قبر را همراه با دويست جريب از اطراف آن ويران نمود و چون به سوى قبر حسين رفت ، هيچكس با او همراه نشد و لذا گروهى از يهود را فراخواند تا آن را شخم زدند و پيرامونش را به آب بستند و ديدهبانها را با فاصلههاى يك ميلى از هم ، مأمور نگهبانى از آن نمود تا اگر زائرى به زيارت آمد دستگيرش نمايند و نزد اويش بفرستند ! » « 2 »
و از « محمد بن حسين اشنانى » روايت كند كه گفت : « مدتها از اين دوران گذشت و من از ترس به زيارت نرفتم . پس از آن از جان خود گذشتم و همراه يكى از عطارها براى زيارت بيرون زديم . روزها پنهان مىشديم و شبها به راه مىافتاديم تا به نواحى « غاضريه » رسيديم و نيمههاى شب از آنجا برون شده و از ميان دو پست ديدهبانى كه در خواب بودند به سوى قبر آمديم و چون از ديد ما
هامش
( 1 ) - الكامل فى التاريخ ، ابن اثير ، ج 7 ص 18 ، چاپ اول مصر .
( 2 ) - مقاتل الطالبيين ، ص 598 - 599 ، و ترجمه آن از آقاى سيد هاشم رسولى ، ص 551 .