حقوقم را دريافت نمايم . نمازجمعه را به جاى آوردم و از بابالدرج بيرون آمدم كه ديدم شيخى به نام « ابوشيبه قصّهگو » براى مردم داستانسرائى مىكند . چنان كه با بشارتش خشنود و با بيم دادنش گريستيم و چون سخنش خاتمه يافت گفت : « مجلس خود را با لعن ابوتراب به پايان مىبريم ! » و ابوتراب عليه السلام را لعن كردند . من به كسى كه سمت راستم بود گفتم : « ابوتراب كيست ؟ » گفت : « على بن ابىطالب پسرعموى رسولخدا ( ص ) و شوهر دختر او و نخستين كسى كه ايمان آورد ، پدر حسن و حسين ! » گفتم : « اين قصّهگو را چه شده ! » به سوى او هجوم بردم و موهاى بلندش را گرفتم و صورتش را آماج سيلى و سرش را به ديوار كوبيدم كه نگهبانان مسجد گرد آمدند و ردايم را به گردنم انداختند و مرا كشيدند تا نزد « هشامبن عبدالملك » بردند و « ابوشيبه » پيش از من وارد شد و فرياد كشيد : « يا اميرالمؤمنين ! ببين قصهگوى تو و قصهگوى پدران و اجدادت به چه روزى افتاده است ! » هشام گفت : « چه كسى با تو چنين كرده ؟ » گفت : « اين ! » هشام متوجه من شد و گفت : « اى ابايحيى ! كى آمدى ؟ » گفتم : « ديروز ، و در راه آمدن به نزد اميرالمؤمنين چون وقت نمازجمعه فرا رسيد ، نماز گزاردم و از « باب الدرج » بيرون آمدم كه ديدم اين شيخ ايستاده و قصّه مىگويد و نزد او نشستم . او گفت و ما شنيديم و برخى را خشنود و گروهى را بيم داد و بعد دعا كرد و ما آمين گفتيم و در پايان سخنش گفت : « مجلسمان را با لعن ابىتراب خاتمه دهيد ! » من پرسيدم ابوتراب كيست ؟ گفتند : « على بن ابىطالب نخستين مسلمان و پسرعموى رسولخدا و پدر حسن و حسين و شوهر دختر پيامبر ( ص ) » به خدا سوگند يا اميرالمؤمنين ! اگر كسى بدينگونه با تو قرابت و خويشاوندى داشت و بدانگونه مورد لعن اين مرد قرار مىگرفت ، با او همان مىكردم كه كردم ! پس ، چگونه براى خويشاوندان رسولخدا ( ص ) و شوهر دختر آن حضرت خشمگين نشوم ؟ ! » و هشام گفت : « خيلى كار بدى كرده است » سپس فرمان حكومت سند را
معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 421
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٤٢١