« هيچ مردى از ما نبود كه دشنام ابوتراب و لعن او به وى پيشنهاد گردد ، مگر آنكه انجامش داد » حجاج گفت : « به خدا سوگند اين منقبتى ستودنى است » گفت : « و بيش از آن ، دو پسرش حسن و حسين و مادرشان فاطمه را ! » حجاج گفت : « به خدا سوگند اين منقبتى ستودنى است . » گفت : « هيچ يك از عرب ملاحت و زيبائى ما را ندارد ! » كه حجاج خنديد و گفت : « امّا اين يكى را اى اباهانى رها كن ! » زيرا عبداللّه بسيار كريه و زشت و آبلهروى و كجدهان و بدمنظر و لوچ و چپچشم بود ! « 1 » »
و صاحب طبقات در شرح حال « عطيّهبن سعدبن جناده عوفى » روايت كند و گويد : « حجّاج به « محمدبن قاسم ثقفى » نوشت : « عطيّه را فرا بخوان تا على بن ابىطالب را لعنت كند و اگر نپذيرفت چهار صد ضربه تازيانهاش بزن و سر و ريشش را بتراش ! » محمد او را احضار كرد و نامه حجّاج را برايش بخواند . عطيه نپذيرفت و او چهار صد ضربه تازيانهاش زد و سر و ريشش را تراشيد ! « 2 » »
محمدبن يوسف برادر حجاج راه او را ادامه مىدهد
ذهبى از « حُجر مَدَرى » روايتى دارد كه فشرده آن چنين است :
گويد : « على بن ابىطالب به من گفت : « اگر فرمانت دهند كه مرا لعنت كنى چه
هامش
( 1 ) - مروج الذهب ، ج 3 ص 144 ، و شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد ، ج 1 ص 357 ، و چاپ تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم ، ج 4 ص 61 .
( 2 ) - طبقات ابنسعد ، چاپ اروپا ، ج 2 ص 212 - 213 . تاريخ طبرى ، چاپ اروپا ، ج 2 ص 2494 ، و تهذيب التهذيب ، ج 7 ص 224 - 226 ، و در تقريب التهذيب گويد : « حديث عطيه را بخارى و ابوداود و ترمذى و ابنماجه روايت كردهاند . او در سال 111 هجرى وفات كرد . و محمدبن قاسم ثقفى فرمانده سپاه در بلاد فارس بود و حجاج در سال 92 هجرى فرمانش داد تا براى فتح بلاد سند بدانجا رود و او آن بلاد را فتح كرد و پادشاهش را بكشت . كه از جمله شهرهاى فتح شده به دست او شهر كراچى و مولتانِ پاكستان امروز است ، و چون سليمان به خلافت رسيد فرمانداران منصوب حجاج را تصفيه كرد و محمدبن قاسم را زندانى نمود و او در سال 92 هجرى در زندان وفات كرد .