خبر قتل على به عايشه رسيد گفت :
« فالقت عصاها و استقرّ بها النّوى * كما قرّعينا بالاياب المسافر »
« عصايش را افكند و از حركت بازايستاد
چنان كه بازگشت مسافر ديده را روشن كند ! » .
سپس پرسيد : چه كسى او را كشت ؟ گفته شد : مردى از قبيله مراد . گفت :
« فان يك نائيا فلقد نعاه * غلام ليس فى فيه التراب »
« اگر او دور است پيام مرگش را
جوانى رسانيد كه خاك بردهانش مباد ! »
كه زينب دختر امّ سلمه به او گفت : « آيا درباره على چنين مىگويى ؟ »
و عايشه گفت : « هرگاه فراموش كردم به يادم بياوريد ! » « 1 » و سپس به اين شعر تمثل جست :
« مازال اهداء القصائد بيننا * باسم الصديق و كثرة الألقاب »
« حتى تركت كانّ قولك فيهم * فى كلّ مجتمع طنين ذباب »
« همواره قصائدى به يكديگر هديه مىكرديم
كه به نام دوست و پرشمار از القاب بود
تا آنگاه كه رها شد ، چنان كه گويا سخن تو در بين آنها
در هر مجتمعى طنين و « وز وز » مگس باشد ! » . « 2 »
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى ، چاپ اروپا ، ج 1 ص 3466 . تاريخ ابناثير ، چاپ اروپا ، ج 3 ص 331 ، و چاپ اول ، ج 3 ص 157 . طبقات ابنسعد ، ج 3 ص 27 ، و مقاتل الطالبيين ، ص 42 .
( 2 ) - مقاتل الطالبيين ، ص 42 .