خويشاونديش با رسولاللّه ( ص ) و يارى و جانفشانىاش در هول و هراسها را يادآور شدهاى ، و با فضل و برترى غير خود بر من احتجاج كردهاى ! پس ، سپاس خدائى را كه برترى را از تو گردانيد و به ديگرى رسانيد . ما خود در حيات پيامبرمان ( ص ) بوديم و پدرت نيز با ما بود ، و حق پسر ابىطالب را بر خود لازم مىديديم و برتريش بر ما آشكار مىنمود ، و آنگاه كه خداوند پيامبرش را بدانچه نزد خود داشت ، فرا خواند و وعدهاش را تمام و دعوتش را انجام و برهانش را پيروز گردانيد و او را به سوى خود بالا برد ، پدر تو و « فاروق » ش نخستين كسانى بودند كه حقش را ربودند و به مخالفتش برخاستند و بر آن همدل و هماهنگ شدند . سپس او را به پيروى از خود فراخواندند و او به تأخير انداخت و درنگ كرد ، و آن دو به رنج و اندوهش كشاندند و قصد جانش كردند تا بيعت نمود و تسليم آنها شد ، و آنها در كار خود شريكش نكردند و بر راز خويش آگاهش نساختند تا آنگاه كه جان دادند و كارشان پايان گرفت و پس از آنها « عثمان » به خلافت برخاست و راهشان را ادامه داد . . . »
جواب معاويه را بدان خاطر كه حاوى اعتراف به گفتههاى محمدبن ابىبكر بود آورديم . تمام اين دو نامه را نصربن مزاحم در كتاب خود « وقعه صفين » و مسعودى در « مروج الذهب » آوردهاند ، و طبرى و ابناثير نيز در حوادث سال سى و شش هجرى به آن دو اشاره كردهاند .
طبرى با سند خود از « يزيدبن ظبيان » روايت كند كه گفت : « محمدبن ابىبكر هنگامى كه به حكومت [ مصر ] رسيد ، براى معاويه نامه نوشت » . و نامه هايى را كه ميان آن دو مبادله شده بود بيان داشت ، كه من [ / طبرى ] بيان آنها را [ در
معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 321
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٣٢١