تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
فرود و با پروازشان پرواز كردم . تا آنكه يكى از آنها [ / سعد وقاص « 1 » ] به خاطر حقد و كينه‌اش از حق منحرف شد و ديگرى جانب دامادى نگاه داشت و ناگفتنىهاى پست ديگرى كه انجام شد تا اينكه سومىشان [ / عثمان ] در حالتى
هامش
( 1 ) - دانشمند مصرى شيخ محمد عبده در شرح اين خطبه گويد : « سعد از عموزادگان عبدالرحمان‌بن عوف و هر دو از بنىزهره بودند . سعد در جان خود به خاطر دائىهايش از على - كَرَم اللّه وجهه - دلگير بود . زيرا مادرش حمنه دخت سفيان‌بن اميه‌بن عبدالشمس بود و كشته شدن بزرگان آنها به دست على مشهور است . و عبدالرحمان نيز داماد عثمان بود . زيرا همسرش ام‌ّكلثوم دخت عقبه‌بن معيط خواهر مادرى عثمان بود . طلحه نيز به خاطر پيوندهائى كه با عثمان داشت متمايل به او بود و دليلش همان بس كه از على رويگردان بود . زيرا او تيمى بود و ميان بنىهاشم و بنىتيم به خاطر خلافت ابىبكر ناخشنودىهائى وجود داشت . آنها پس از وفات عمربن خطاب گرد هم آمدند و مشاوره كردند و اختلاف نمودند و طلحه به عثمان پيوست و زبير به على و سعد به عبدالرحمان . و چون عمر دستور داده بود كه مدت شورى نبايد از سه روز بيشتر شود و روز چهارم نيامده بايد امير داشته باشند . و گفته بود : اگر اختلاف شد با گروهى باشيد كه عبدالرحمان در آن است ، عبدالرحمان به على گفت : عهد و پيمان الهى را بر عهده بگير كه به كتاب خدا و سنت رسول و سيره دو خليفه بعد از او عمل نمائى ! و على گفت : « اميدوارم به مقدار دانش و توانم عمل نمايم » . سپس عثمان را فرا خواند و همانند آن را به او گفت و وى پاسخ مثبت داد . عبدالرحمان سرش را به سوى سقف مسجد بلند كرد و گفت : « خدايا بشنو و گواه باش . خدايا من آنچه را كه بر عهده داشتم به عهده عثمان گذاشتم » و دست به دست عثمان داد و گفت : « السلام عليك يا اميرالمؤمنين » و با او بيعت كرد . گويند : امام عليع در حال خشم بيرون آمد و مقدادبن اسود به عبدالرحمان گفت : به خدا سوگند على را واگذاشتى در حالى كه او از كسانى است كه « به حق داورى مىكنند و به عدالت حكم مىرانند » او گفت : مقداد ! من نهايت كوشش را براى مسلمانان به كار بردم . و مقداد گفت : به خدا سوگند من از قريش در شگفتم كه مردى را واگذاشتند كه هيچ‌كس در علم و داورى به حق همتاى او نباشد . و عبدالرحمان گفت : مقداد ! من از فتنه بر تو بيمناكم ، پس ، از خدا بترس ! سپس روايت شده ، حوادث نارواى دوران عثمان كه پديد آمد و خويشاوندانش در شهرها آن كردند كه نبايد و بزرگان صحابه بر او خشم گرفتند ، به عبدالرحمن گفته شد : « اين دست آورد توست » و او گفت : « من چنين گمانى درباره او نداشتم ! ولى اكنون خدا را بر خود گواه مىگيرم كه هرگز با او سخن نگويم » . پس از آن عبدالرحمان در حال كناره‌گيرى از عثمان وفات كرد . حتى گفته شده : عثمان در بيمارى به عيادتش آمد و او صورتش را به سوى ديوار كرد و با وى سخن نگفت . و خدا داناتر است .