دست بكشند ] ولى آنها خواستار نصف آن خرماها شدند و پيامبر ( ص ) نپذيرفت مگر همان يك سوم را . آن دو راضى شدند و همراه با ده نفر از افراد قوم خود براى امضاى صلحنامه وارد گرديدند . كار به پايان خود نزديك مىشد و قلم و كاغذ آماده گرديده بود تا عثمانبن عفان صلحنامه را بنويسد - و عبادبن بشر غرق در سلاح بالاى سر رسول خدا ( ص ) ايستاده بود - كه « اسيدبن حضير » وارد شد و ديد كه « عيينه » پاهايش را دراز كرده است . به او گفت : « اى بوزينه ! پاهايت را جمع كن . آيا پاى خود را در برابر رسول خدا ( ص ) دراز مىكنى ؟ ! به خدا سوگند اگر پيامبر ( ص ) حضور نداشت پهلوهايتها را با نيزه سوراخ مىكردم ! سپس گفت : يا رسول اللّه كه درود خدا بر تو باد ، اگر اين كار فرمانى آسمانى است ، آن را به انجام رسانيد ؛ و اگر جز آن است به خدا سوگند جز شمشير به آنها ندهيم ! [ و به آنها گفت : ] شما از كى به طمع چنين چيزى از ما افتادهايد ؟ » .
رسول خدا ( ص ) كه چنين ديد « سعدبن معاذ و سعدبن عباده » را فرا خواند و در نهان با آنها مشورت نمود . آن دو گفتند : « اگر اين كار فرمانى آسمانى است ، آن را به انجام رسانيد ؛ و اگر كارى است كه بدان مأمور نيستيد ولى انجامش را خوش داريد ، ما شنوا و فرمانبرداريم . ولى اگر تنها يك نظر است آنها را نزد ما جز تيزى شمشير نباشد ! » و پيامبر ( ص ) فرمود : « من ديدم همه عرب با يك كمان شما را هدف گرفتهاند لذا با خود گفتم آنها را راضى كنم و با آنها نجنگم » آن دو گفتند : « يا رسول اللّه ! به خدا سوگند اينها در جاهليت از شدت سختى كَنه و كُرك شتر مىخوردند و هرگز چنين طمعى درباره ما نداشتند كه چيزى از ما بستانند مگر از راه خريد كردن يا مهمان شدن ! و اكنون كه خداوند شما را به ما داده و ما را به شما گرامى داشته و با شما هدايتمان فرموده ، به پستى تن دهيم ؟ ! نه هرگز جز تيزى شمشير بدانها ندهيم ! » و پيامبر ( ص ) فرمود : « نامه را پاره كن » سعد نامه را دريد و « عيينه و حارث » برخاستند و رسول خدا ( ص ) با صداى رسا فرمود : « باز
معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 257
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٢٥٧