نصوص كتاب و سنت مورد بررسى قرار مىدهيم :
الف - در لغت عرب
در سيره ابنهشام ، تاريخ طبرى و ديگر كتب آمده است كه : « رسول خدا ( ص ) در موسم حج به نزد قبايل عرب مىرفت و آنها را به اسلام دعوت مىنمود و به آنان خبر مىداد كه او پيامبر و فرستاده خداوند است و از آنها مىخواست كه تصديقش نمايند و حمايتش كنند تا پيام الهى را كه بدان مبعوث شده بيان دارد . » راوى گويد : « آن حضرت يك بار نزد قبيله « بنىعامربن صعصعه » رفت و خود را به آنان معرفى نمود و آنان را به سوى خداى عزوجل فراخواند . مردى از آنها به نام « بيهرهبن فراس » گفت : « به خدا سوگند اگر اين جوان را از قريش بستانم ، همه عرب را با او ميخورم ! » سپس به پيامبر گفت : « بگو بدانم اگر در اين كار پيرويت كنيم و خداوند تو را بر مخالفانت پيروز گرداند ، آيا اين « امر » بعد از تو از آن ما خواهد شد ؟ » پيامبر ( ص ) فرمود : « اين « امر » از آنِ خداست و آنجا كه خود بخواهد قرارش مىدهد » و او در پاسخ گفت : « ما گلوگاههاى خود را به حمايت از تو آماج [ تير و تيغ ] عرب قرار دهيم كه اگر خداوند پيروزت نمود ، اين « امر » از آن غير ما باشد ؟ ما را به « امر » و كار تو هرگز نياز نيست ! » « 1 »
اين مرد عرب مىفهميد كه « امر رسول اللّه ( ص ) » و كار او سيادت و حكومت بر عرب است . و لذا بر آن بود كه با پيامبر ( ص ) پيمانى منعقد نمايد كه حكومت و رهبرى پس از رسول خدا ( ص ) از آنِ قبيلهاش باشد . ولى پيامبر ( ص ) با همه نيازى كه در آن روز به چنين ياورانى داشت ، از پذيرش اين پيشنهاد امتناع فرمود . زيرا ، اين « امر » به او واگذار نشده بود و تنها در اختيار خدا بود و هر كجا
هامش
( 1 ) - سيره ابنهشام ، ج 2 ص 31 - 34 . تاريخ طبرى ، چاپ اروپا ، ج 1 ص 1205 - 1206 .