مىنوشت : « از خليفه رسول اللّه » و عمر مىنوشت : « از خليفه خليفه رسول اللّه » تا آنگاه كه عمر به استاندار عراق نوشت دو نفر از مردان توانمند را نزد او بفرستد تا وضع عراق و مردمش را از آنها جويا شود ، و او « لبيدبن ربيعه و عدىبن حاتم » را نزد وى فرستاد و آنها به مدينه آمدند و وارد مسجد شدند و عمروعاص را يافتند و گفتند : « از اميرالمؤمنين براى ما اجازه ورود بگير » عمروعاص گفت : « به خدا سوگند كه شما نامش را به درستى برديد » و بعد نزد عمر رفت و گفت : « السلام عليك يا اميرالمؤمنين » عمر گفت : « براى چه اين نام را به كار بردى ؟ بايد دليل آن را بگوئى » عمرو ماجرا را بيان داشت و گفت : « تو اميرى و ما مومنان هستيم » و نامهها و احكام حكومتى از آن روز به بعد اين گونه نوشته شد .
و نيز از « نووى » روايت كند و گويد : « عمر به مردم گفت : « شما مؤمنانيد و من امير شمايم . » و بعد « اميرالمؤمنين » ناميده شد . و پيش از آن او را « خليفه خليفه رسول اللّه » مىگفتند ، و اين عبارت را بهخاطر طول آن رها كردند . » « 1 »
دوم - خليفه خدا در زمين
1 - خليفه خدا در اصطلاح اسلامى :
« خليفه خدا در زمين » در اصطلاح اسلامى كسى است كه خداوند او را برگزيده و امام و حاكم مردمش قرار داده است . اين معنا در قرآن كريم چنين است :
«
وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً . . .
» « 2 »
« و هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان گفت : من در زمين خليفهاى قرار مىدهم . . . »
هامش
( 1 ) - تاريخ سيوطى ، چاپ مصر ، ص 137 - 138 . مستدرك حاكم ج 3 ص 81 - 82 و اوائل عسكرى ص 103 - 104 .
( 2 ) - بقره / 30 .