آنگاه سلم به مرو بازگشت و از آنجا به غزا رفت و از نهر گذشت و بندون سغدى را به هلاكت رسانيد و با سغديان كه به روى گرد آمده بودند نبرد كرد . چون يزيد بن معاويه بمرد مردم بر سلم شوريدند و گفتند : چه گمان بدى داشت پسر سميه كه مىپنداشت با جماعت و فتنه « 1 » بر ما تسلط خواهد يافت . همين سخن را به برادرش عبيد الله نيز در بصره گفته بودند . سلم از خراسان برفت و نزد عبد الله بن زبير آمد . عبد الله چهار هزار هزار درهم از او غرامت بستاند و وى را به زندان افكند . سلم مىگفت :
اى كاش به شام مىرفتم و از خدمت برادرم عبيد الله بن زياد سر نمىپيچيدم و پاى او را مىشستم و پيش ابن زبير نمىآمدم .
وى همچنان در مكه بود تا حجاج بن يوسف ابن زبير را در محاصره گرفت . آنگاه سلم در زندان نقبى زد و نزد حجاج و سپس عبد الملك رفت . عبد الملك وى را گفت : به خدا كه اگر در مكه مىماندى جز تو كسى به ولايت آن شهر گمارده نمىشد و در آنجا تحت فرمان اميرى نمىبودى . پس او را به ولايت خراسان گمارد و چون به بصره رسيد بمرد .
گويند : عبد الله بن خازم سلمى ، سلم بن زياد را در بازگشت از خراسان در نيسابور بديد و سلم براى وى فرمانى به عنوان ولايت بر خراسان بنوشت و صد هزار درهم به وى عطا كرد . آنگاه گروه كثيرى از طايفهء بكر بن وائل و جز ايشان گرد آمده گفتند : چه سبب دارد كه اينان خراسان را بخورند و به ما چيزى ندهند . پس بر بار و بنهء ابن خازم هجوم آوردند و با ايشان نبرد شد تا دست بداشتند . سليمان بن مرثد از طايفهء بنو سعد بن مالك بن ضبيعة بن
هامش
( 1 ) . يعنى با توسل به جنگ و صلح . در اين مقام جماعت به معنى صلح و آرامش و فتنه به مفهوم جنگ و آشوب داخلى است .