ابو العباس به خلافت رسيد عامل خود را نزد آنان فرستاد . مردم طبرستان با وى صلح كردند و سپس از فرمان سر پيچيده غدر پيشه كردند و مسلمانان را در خلافت منصور بكشتند .
وى خازم بن خزيمهء تميمى و روح بن حاتم مهلبى را سوى ايشان گسيل داشت و مرزوق ابو الخصيب آزاد كردهء خويش را كه قصر ابو الخصيب در كوفه به وى منسوب است همراه آن دو بفرستاد . چون كار به درازا كشيد و دشوار شد مرزوق به ايشان گفت : وى را بزنند و سروريشش را بتراشند و آن دو چنان كردند .
آنگاه نزد اسپهبد رفت و به وى گفت : اين دو تن بر من گمان خيانت بردند و با من اين كردند كه همى بينى و من نزد تو گريختم و اگر تو همراهى مرا با خود بپذيرى و منزلتى را كه استحقاق دارم به من دهى تو را بر مواضع آسيبپذيرى تازيان آگاه خواهم كرد و با تو بر ضد ايشان همدست خواهم شد . اسپهبد او را جامه پوشانيد و بخشش بداد و مورد وثوق و شور خويش قرار داد . مرزوق چنين مىنمود كه قصد نصيحت دارد و با او بر سر شفقت است و چون بر امور و اسرار وى آگاه شد آنچه خازم و روح نياز به آگاهى از آن داشتند براى ايشان بنوشت و به حيله در كار دروازه شهر شد تا آن را بگشود و مسلمانان به شهر اندر شدند و آن را فتح كردند و راهى بلاد شدند و همه را مقهور ساختند .
عمر بن علاء ، قصابى از اهالى رى بود . هنگامى كه سنفاذ در رى خروج كرد عمر جمعى را گرد آورد و با وى بجنگيد و از خويشتن دليرى نشان داد و محاربتى شديد بكرد . جهور بن مرار عجلى وى را به رسالت نزد منصور فرستاد . منصور او را فرماندهى داد و تحت حمايت خويش گرفت و به وى مرتبتى عطا كرد . سپس او را به ولايت طبرستان فرستاد و در همانجا در عهد خلافت مهدى شهيد شد .
فتوح البلدان ( فارسى ) — صفحة 475
مساهمون: أحمد بن يحيى بن جابر ( البلاذري )
ص٤٧٥