فرماندهى را به جهم بن زحر جعفى سپرد و به وى گفت : اگر زندگى را ببازى مرگ را هرگز نخواهى توانست كه ببازى . يزيد بفرمود تا هيزم آتش زدند و آن رعبى در ايشان ايجاد كرد و جمعى برون آمده باز مراجعت كردند . در همان حال جهم به قلعه رسيد و جماعتى كه به نگهبانى دروازه ايستاده بودند با وى به نبرد پرداختند . جهم آنان را از دروازه بپراكند . دشمنان تا لختى پس از عصر همچنان بىخبر بودند تا آنكه آواز تكبير را از پشت سر شنيدند . قلعه گشوده شد و اهل آن تسليم حكم يزيد شدند . جهم آنان را به وادى جرجان كشانيد و شروع به كشتن ايشان كرد تا خون در آن وادى روان شد « 1 » . وى مدينهء جرجان را بنا كرد . سپس يزيد به خراسان رفت و هدايائى در آنجا به وى رسيد . سپس پسر خود مخلد را بر خراسان گمارد و نزد سليمان بازگشت . پسرش نامهيى به وى نوشت و خبر داد كه بيست و پنج هزار هزار درهم نزد او موجود است . اين
هامش
هياج از ميان سپاه سيصد كس برگزيد و روان شد . . . يزيد فرمود تا آتش در معسكر افروختند و مردم حصار از اين معنى به غايت متوهم شدند . روز ديگر على الصباح لشكريان يزيد روى به كوه نهادند و اهل قلعه مجموع از حصار بيرون آمده متشمر جنگ و پيكار گشتند و هياج با دليران اسلام همه شب مسافت پيموده روز ديگر نيز از رفتن نياسودند و وقت نماز پيشين به موضع معهود رسيدند و تكبير گفتند و آواز تكبير ايشان مسموع مخالفان گشته فرياد الامان برآوردند ( ملاحظه شود : ميرخواند ، تاريخ روضة الصفا ، جلد سوم ، ذكر رفتن يزيد بن مهلب به خراسان و فتح جرجان و طبرستان ) .
( 1 ) . « . . . قاتلان اسيران را بر كنار جويى كه به آسيابى مىرفت بنا بر فرمودهء يزيد برده مانند گوسپند ذبح كردند و از آرد آن آسيا طعامى مرتب كرده ، پيش يزيد آوردند تا بخورد و چهار هزار كس ديگر را از آنها بياويختند » ( مير خواند ، روضة الصفا ، جلد سوم ) .