اصحابش را نزد او گسيل دارد . سعد ، مغيرة بن شعبه را بفرستاد و او سوى تخت رستم رفت تا كنار وى بنشيند . اسواران او را از اين كار باز داشتند . رستم با او سخن بسيار گفت و آنگاه به وى گفت :
همىدانم كه شما را چيزى جز تنگى معاش و شدت رنج به اين كار برنيانگيخته است . ما چيزهايى به شما خواهيم داد كه بدان كاملا سير شويد و پارهيى از آنچه دوست مىداريد بر شما صرف خواهيم كرد . مغيره گفت : خداوند پيامبر خود صلى اللّه عليه و سلم را سوى ما فرستاد و ما را سعادت اجابت و پيروى از وى داد و بفرمود تا با هر كه مخالف دين ماست جهاد كنيم ، حتى يعطوا الجزيه عن يد و هم صاغرون « 1 » .
ما تو را به پرستش خداى يگانه و ايمان به پيامبرش صلى اللّه عليه و سلم همىخوانيم كه اين دعوت را بپذيرى و گر نه ميان ما و شما شمشير حاكم است . رستم از خشم نفيرى كشيد و گفت : سوگند به خورشيد و ماه كه آفتاب فردا به چاشتگاه نخواهد رسيد ، مگر آنكه همهء شما را به قتل خواهيم رسانيد . مغيره گفت :
لا حول و لا قوة الا بالله ، و بازگشت ، در حالى كه بر اسب لاغر خود سوار بود و شمشيرى با خود داشت كه به زهى از عصب گردن اشتر پيچيده بود و جامهيى پاره پاره بر تن داشت .
عمر به سعد نوشت كه جماعتى را نزد بزرگ پارسيان فرستد و او را به اسلام بخواند . وى عمرو بن معدى كرب زبيدى و اشعث بن قيس كندى را با گروهى گسيل داشت . آنان بر رستم بگذشتند و او نزدشان آمد و گفت : قصد كجا داريد ؟ گفتند : نزد بزرگ شما مىرويم . ميان ايشان كلام زيادى مبادله شد و گفتند : پيامبر ما
هامش
( 1 ) . تا آنكه جزيه دهند از دست خود و ايشان خوار و مقهور باشيد . سورهء توبه ، آيهء 29 .