و يحيى بن حمزه نوشت : كار قبرس همچون قضيه عربسوس است و آن قضيه سرمشقى نيكو و سنتى قابل اتباع است . داستان چنين بود كه عمير بن سعد نزد عمر بن خطاب آمد و به او گفت :
ميان ما و روميان شهرى است به نام عربسوس كه اهل آن دشمنان را بر اسرار ما آگاه مىسازند و ما را از اسرار ايشان خبر نمىدهند . عمر گفت : چون نزد آنان روى مخيرشان كن در اين كه به جاى هر گوسفند دو گوسفند و به جاى هر گاو دو گاو و به جاى هر چيزى دو برابر آن به ايشان باز دهى و اگر پذيرفتند ، آنها را بده و از شهر كوچشان ده و آن را خراب كن و اگر اباء كردند لغو عهدشان را به آنان خبر ده و يك سال مهلتشان ده و سپس شهر را ويران كن . عمير اين كار بكرد و ايشان اباء كردند ، پس يك سال مهلتشان داد ، و سپس شهر را خراب كرد .
عهد صلح ايشان همچون عهد قبرسيان بود . اصلح اين است كه اهل قبرس بر عهد صلحى كه با ما دارند باقى گذارده شوند و از آنچه مىدهند براى امور مسلمانان استفاده شود . هر قومى كه عهد صلح بستهاند و مسلمانان به خاطر ايشان با ديگران جنگ نمىكنند و در سرزمين آنان احكام خودشان جارى است ، اهل ذمه نبوده بلكه اهل فديهاند ، و ما دام كه اقدامى بر ضد ما نمىكنند ما نيز بايد از آنان دست بداريم و تا زمانى كه به عهد خود راضى بوده و به آن وفا مىكنند ما نيز بر آن باقى باشيم و هر چه از عفو « 1 » خود دهند ، بپذيريم .
از معاذ بن جبل روايت شده است كه از صلح با دشمنان در مقابل شىء معين اكراه داشت ، مگر آنكه مسلمانان مضطر از
هامش
( 1 ) . عفو به معنى فزونى و زيادت بر نيازهاى معمولى خراج دهندگان و چيزى است كه تأديه آن به سهولت ميسر است .