تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فتوح البلدان ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
تا كليساى يوحنا را به مسجد دمشق اضافه كند . نصارى از قبول اين معنى اباء كردند و او منصرف شد . سپس عبد الملك بن مروان در زمان خود آن را براى افزودن به مسجد طلب كرد و مالى نيز به ايشان بداد ، ولى از دادن آن امتناع ورزيدند . آنگاه وليد بن عبد الملك در روزگار خود آنان را گرد آورد و مالى عظيم به ايشان داد تا آن را واگذار كنند ، ولى باز اباء كردند . وليد گفت : اگر ندهيدش ويرانش خواهم ساخت . يكى از آنان گفت : اى امير المؤمنين ، هر كه كليسا را ويران كند ، ديوانه شود و كشته و چارپايانش را آفت رسد . از اين گفته بر سر خشم آمد و كلنگى خواست و در حالى كه قباى خز زردى در بر داشت ، به دست خود يكى از ديوارهاى آن را خراب كرد و سپس كارگران و عملهء كوبيدن بنا را بخواند و آنان كليسا را خراب كردند و او آن را به مسجد افزود . چون عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد ، مسيحيان از كارى كه وليد نسبت به كليسايشان كرده بود ، به او شكايت بردند . عمر به عامل خود نامه‌يى نوشت و به او فرمان داد كه هر چه را به مسجد افزوده‌اند به ايشان باز دهند . اين فرمان اهل دمشق را ناخوش آمد و گفتند : آيا بايد مسجدمان را پس از آنكه در آن اذان گفتيم و نماز خوانديم خراب كنيم تا به معبد بدل شود ؟ آن زمان سليمان بن حبيب محاربى و فقهاى ديگرى ميان ايشان بودند و نزد نصارى رفتند و از آنان خواستند همهء كليساهاى غوطه را كه به عنوه گرفته شده بود باز دهند و آن كليساها در دست مسلمانان خواهد ماند تا ايشان از كليساى يوحنا در گذرند و از مطالبهء آن خوددارى كنند . آنان به اين گفته رضا دادند و از آن در شگفت شدند . داستان را به عمر نوشتند و او شاد شد و آن را تنفيذ كرد . در رواق سمت قبلهء مسجد دمشق كه طرف گلدسته است ، در