تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فتوح البلدان ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
آنگاه كه اشعث بن قيس را نزد من آوردند ، گردنش را بزنم ، چه مىپنداشتم او هيچ شرى نبوده است كه به خاطرش نكوشيده و بدان كمك نكرده باشد ، و دوست داشتم روزى كه فجاءه را پيشم آورند ، او را بكشم ، نه اينكه آتش بزنم ، و ميل داشتم آنگاه كه خالد را به شام فرستادم ، عمر بن خطاب را نيز به عراق فرستم ، و هر دو دست چپ و راست خود را در راه خداوند دراز كنم . عبد الله بن صالح عجلى از يحيى بن آدم و او از حسن بن صالح و او از فراس يا بنان ، و او از شعبى روايت كرد كه ابو بكر اسيران نجير را در مقابل فديه چهار صد درهم براى هر نفر رها كرد ، و اشعث بن قيس از بازرگانان مدينه وام گرفت و فديه ايشان بداد ، و سپس دين خويش باز پس داد . هم او گويد كه اشعث بن قيس بر بشير بن اودح مرثيه گفت ، و او از جمله كسانى بود كه به رسالت نزد رسول الله ( ص ) رفته ، سپس مرتد شده بود ، و نيز رثاء يزيد بن اماناة و ديگر كسانى را كه در جنگ نجير كشته شده بودند ، بگفت : به آئين خويش - كه نه خوار است به پيشم - سوگند كه من به كشتگان زهر كسى به حق دل بسته‌تر بودم شگفت و دشخوار آن روز كه تقسيم اسيران همى كردند زان پس دگر مرا به اين جهان اميدى نيست من چون اشتر كره دارى بودم كه شيرش فروچكد و بشتابد سوى كرهء خويش ، آنگه كز شفقت به هيجان آيد بر ابن اماناة بزرگوار و آنگه بر بشير با سخاوت باشد كز ديدگان سرشك فرو همىريزد .