مهاجر بن ابى اميه را بركنده و زياد بن لبيد انصارى را بر حضرموت و صدف گمارد . صدفيان اولاد مالك بن مرتع بن معاوية بن كندهاند ، و مالك را از آن رو صدف خواندهاند كه مرتع با زنى از حضرموت نكاح كرد و اين شرط بپذيرفت كه زن نزد وى باشد ، لكن اگر پسرى زايد حق آوردن او را از ميان كسانش نداشته باشد . چون آن زن مالك را براى وى بزاد ، حاكم رأى بر اين داد كه او را نزد كسانش فرستد . هنگامى كه مالك نيز همراه وى مىرفت ، مرتع گفت :
مالك مرا ترك گفت و از اين روى وى را صدف « 1 » ناميدند .
عبد الرزاق از مشايخ يمن حكايت كرد كه ابو بكر به زياد بن لبيد و مهاجر بن ابى اميه مخزومى كه آن زمان بركنده ولايت داشت ، نامه نوشت و فرمان داد كه با يك ديگر گرد آيند و يد ايشان واحده و امورشان نيز يكى گردد ، و براى او بيعت گيرند ، و با هر كه از دادن صدقه خوددارى كند بجنگند ، و از مؤمنان به ضد كافران و از مطيعان به ضد عاصيان و مخالفان كمك گيرند . آن دو از مردى كندى به عنوان صدقه كره اشترى گرفتند و او خواهش كرد كه كرهء ديگرى گيرند . مهاجر گذشت نشان داد و زياد امتناع كرد و همان را خواست و گفت : پس از خوردن مهر صدقات آن را مسترد نخواهم داشت . پس بنو عمرو بن معاويه گروهى را گرد آوردند و زياد بن لبيد به مهاجر گفت : اين جماعت را مىبينى ؟
رأى من اين است كه همگى به يك بار از جاى خود حركت نكنيم و من با گروهى ، از سپاه جدا مىشوم و اين براى پنهان داشتن و اختفاء كار بهتر است . سپس بر اين كافران شبيخون مىزنيم .
زياد مردى مصمم و بىگذشت بود . پس سوى بنو عمرو شتافت و شبانگاه ايشان را بيافت و بر آنان شبيخون زد و كار اكثرشان را
هامش
( 1 ) . صدف به معنى ترك گفتن و روى گردانيدن از كسى است .