بودند « 1 » . به وى فرمان داد تا « فرزندان » را به اسلام جلب كند ، و فروة بن مسيك مرادى را نيز همراه او گسيل داشت . چون به يمن روانه شدند ، ايشان را خبر رسيد كه رسول الله ( ص ) وفات يافته است . پس قيس به اسود فهمانيد كه بر رأى خويش باقى است ، و او صنعاء را رها كرد تا قيس بدان وارد شود ، و قيس با جماعتى از طوايف مذحج و همدان و ديگران وارد صنعاء شد .
آنگاه فيروز بن ديلمى توانست يكى از « فرزندان » را به اسلام جلب كند . فيروز خود از پيش مسلمان شده بود . آن دو نزد باذام رئيس « فرزندان » آمدند . به قولى ، باذام مرده بود و رئيس « فرزندان » پس از او ، خليفهاش موسوم به داذويه بود ، و اين گفته استوارتر است . پس داذويه مسلمان شد و قيس ثابت بن ذى الحرهء حميرى را ملاقات كرد ، و او را به اسلام گروانيد .
داذويه داعيان خود را نزد « فرزندان » فرستاد ، و آنان اسلام آوردند . آنگاه همهء آنان بر نابودى اسود و كشتن پنهانى او توافق كردند و مخفيانه كسى را نزد مرزبانه ، زن وى فرستادند و او را از وجود مخالفان آگاه ساختند . مرزبانه از او كينه به دل داشت و ايشان را بر جوى آبى كه به جايگاه اسود راه داشت دلالت كرد ، و آنان پگاه بر وى داخل شدند . به گفتهيى ديوار خانهاش را سوراخ كرده ، در آن نقب زدند و سحرگاهان بر وى داخل شدند ، در حالى كه مست و خواب بود . قيس سر او را از تن جدا كرد و در آن حال همچون گاو صدا مىكرد ، چنان كه نگهبانان را به هراس انداخت و پرسيدند : رحمان يمن را چه مىشود ؟ همسرش برجست و گفت :
هامش
( 1 ) . كشح به معنى ناحيه كمر و همچنين دردى است كه در اين قسمت از بدن ظاهر مىشود ، و به اعتقادى چارهء آن داغ كردن است و كسى كه به اين سبب كمر خود را داغ كند ، مكشوح ناميده مىشود . محتملا اين بيمارى همان ذات الجنب است .