و بستى گويد :
شعر
فديتك يا روح المكارم و الهدى * بأنفس ما عندى من الرّوح و النّفس
حبست و من بعد الكسوف تبلّج * تضىء به الآفاق و البدر و الشّمس / b 89 /
فلا تعتقد فى الحبس همّا و وحشة * فقبلك ها قد كان يوسف فى الحبس 660
اى جان كرمها ! فداى تو كنم عزيزتر و نيكوتر آنچه نزد من است ، يعنى جان و تن . و اگر تو را محبوس كردند ، بعد از گرفتن آفتاب و ماه روشن شدنى است كه آفاق ماه و آفتاب منوّر شوند . و در دل مدار در زندان غم و پراكندگى ، كه پيش از تو يوسف - عليه السّلام - نيز در حبس بوده است .
عربى گويد در استهانت حبس :
و ما السّجن إلّا ظلّ بيت سكنته * و ما السّوط إلّا جلدة وافقت جلدا 661
نيست زندان مگر سايهء خانهاى كه در آن ساكنى ، و نيست تازيانه مگر پوستى كه به پوستى رسيد .
ذمّ حبس
يوسف - عليه السّلام - بر در زندان نوشته بود : هذه منازل البلوى و شماتة الأعداء و قبور الأحياء . 662
و بعضى محبوسان به دوستى نوشت : از خانهاى اين رقعه نوشتم كه مالك آن نيستم و به رهن ندارم و به كرا نستدهام و بر من وقف نيست و در آن مهمان نيستم و زيارتكننده نيستم . پس آن دوست گفت : إنّا للّه ، مگر در زندان است ؟ !
و شاعر گويد :