شعر
ما تنقضى حسرة منّى و لا جزع * إلّا ذكرت شبابا ليس يرتجع
ما كنت أوفى شبابى كنه عزّته * حتّى انقضى فإذا الدّنيا له تبع 602
حسرت و بىصبرى من به آخر نرسد آن وقت كه ياد آورم جوانى را كه بازنگردد و من قدر و غايت عزيزى جوانى نمىدانستم تا به آخر رسيد و دنيا با جوانى برفت .
رشيد بگريست چنان كه محاسن او تر شد به اشك . پس گفت : يا نمرى ! چه خير بود در دنيا كه در آن دنيا در جامهء جوانى نخرامند ؟
ذمّ جوانى
گفتهاند : الشّباب مطيّة الجهل ، و مطيّة الذّنب 603 : جوانى مركب جهل و گناه است .
و نابغه گويد :
شعر
فإن يك عامر قد قال جهلا * فإنّ مطيّة الجهل الشّباب 604
و عتبى 605 گويد :
شعر
قالت : عهدتك مجنونا فقلت لها : * إنّ الشّباب جنون برؤه الكبر
آن زن گفت : من تو را پيش از اين ديوانه ديده بودم . من گفتم جوانى ديوانگى است و به شدن از آن ، رنج پيرى است .
و گفتهاند : سكر الشّباب أشدّ من سكر الشّراب 606 .
و قال أبو الطيّب المصعبى : /
a
81 /